سلام دوستان خوبم...خيلی وقت می‌شه که باهاتون گپ نزدم...
دوران دانشجويی ما هم وارد سرازيری تندش شده...کشيکها شروع شده...شبهای کشيک واقعا طاقت‌فرساست...شب‌بيداری به همراه کار بدنی سخت٬ انرژی کمی برايم به جا می‌گذارد...شرايط جديد٬ هم توان آپديت کردن منظم گذشته را از من گرفته و هم مانع سرزدن مرتب من به وبلاگهای دوست‌داشتنی شما عزيزان می‌شود٬اميدوارم بر من منت گذشته و اين گناه را بر من ببخشاييد...يه زمانی وصل شدن به اينترنت از همه چيز برايم ارجح‌ بود٬نمی‌گم اين علاقه کم شده٬نه...معلومه که نه...باور کنيد شبهای کشيک ٬دلم پيش تمام دوستانی است که با خيال راحت و فراغ‌خاطر آن‌لاين هستند؛اما خستگی مفرط اين دوران باعث شده که خواب از همه چيز برايم مهم‌تر باشد...شرمنده‌ام...
در بيمارستانی هستم به نام امام‌حسين٬در جايی به نام ميدان امام‌حسين٬محله نظام‌آباد...جايی که فقر٬اعتياد٬جهل٬ و خلاف حرف اول و آخر را می‌زند...چيزهايی در آنجا ديده می‌شود که در مورد هر کدام از کشيکهام و افرادی که می‌بينم می‌توانم صفحه‌ها بنويسم...حيف که سنگينی کشيکهای بخش داخلی که مساوی‌ است با عدم استراحت بيش از ۳۰ ساعته!٬ توانی به جا نمی‌گذارد...حيف!
ديدن بدبختی‌های مردم٬درد و رنج و بی‌پناهی مردم٬طاقت‌فرساست...دل٬خون گريه می‌کند ؛ولی غم‌انگيزتر اينجاست که بر اساس وظيفه شغلی و مکانيسم دفاعی بدن ناچار باشی که خودت رو شاد و با روحيه و بی‌خيال نشون بدی...از بيرون٬خيلی‌ها فکر می‌کنند که پزشکان آدمهای سنگدل و بی‌احساسی هستند٬اما نمی‌دانند که اين قشر از روی عمد بر احساس خود پا می‌گذارند و زير نقاب وظيفه شغلی آن را له می‌کنند...نشان ندادن احساس و کنترل آن کار بسيار سختی است...
 باور نمی‌کردم که اکثر دوستان پست آخرم رو به خوبی درک نکنند...بسيار ساده بود٬شرايط تولدم را در نظر داشتم...وقتی که پزشکان زمان ورود مرا به اين دنيای خاکی و بی‌رحم تعيين می‌کردند...
و حرف آخر اينکه مطالب از پيش تعيين شده من در قالب داستان و حرف کم‌کم به آخرش نزديک می‌شه...کمتر از ۳۰ تا مطلب مونده...نمی‌دونم که آيا نم‌نم اشک رو به پايانش می‌رسونم و يا اينکه سبک جديدی از نوشتن را آغاز خواهم کرد...فقط خدا می‌داند!

تا فرصتی ديگر!