جوانی بگذرد تو قدرش ندانی!

سلام.امروز نشستم عکسهای دو سه سال پيش رو ديدم.خيلی وقت بود(بيش از يک سال)که اين عکسها رو نديده بودم.خاطراتی برام زنده شد.کلکچال و دارآباد....دوستان صميمی.....شادی....خيلی تغيير کرده ام خيلی....نمی دونم چی می شه گفت..بزرگ شده ام يا پير....فقط می دونم اون حامد شيطون ديگه نيستم....

سه روزه که نمی تونم وارد هيچ وبلاگی بشم نمی دونم چرا.به هر حال بلاگرها شرمنده.قول ميدم به محضدرست شدن به همتون سر می زنم.

الآن هم می خوام بعد سه ماه و نيم برم سلمونی.شده ام عين حسنی(البته ناخونهام بلند و رويم سياه نيست)!می خوام خوشگل تر شم

تا ساعاتی ديگر داستان دنباله دار جديدم رو می نويسم.همچنان منتظر اعتراف من باشيد

تا نيمه شب

حامد همتون رو دوست داره