شنبه ساعت ۵/۷ شب:

-الو سلام.منزل آقای ....؟

-سلام ...حامد جان.حالت چطوره؟

-مرسی ممنون به لطف شما....ببخشيد داوود جان هستند؟

-والله شما که غريبه نيستين يه مشکلی پيش اومده...داوود هم توی اتاقشه و در رو باز نمی کنه....می خواد تنها باشه

-اااااه...چه مشکلی؟

-سارا....(نامزدش!)...{نپرسيدم قضيه چيه ديگه}

-ای بابا....باشه مزاحم نمی شم...اگه ديدينش سلام منو بهش برسونين بگين به من زنگ بزنه...خداحافظ!

-سلامت باشين چشم...خدانگهدار.

رفتم تو فکر.....

يکشنبه.....دوشنبه....سه شنبه.....تکرار همين ماجرا.

ديگه زنگ نزدم.گفتم وقتی حالش خوب شد خودش زنگ می زنه.

تا اينکه شنبه شد.داشتم خل می شدم.نکنه اين پسره ديوونه شده باشه.....زنگ زدم خونشون...

از تو گوشی سر و صدا می اومد... شلوغ پلوغ بود....صدا به صدا نمی رسيد....وای صدای عزاداری می اومد....گوشی رو قطع کردم.

بعد آژانس گرفتم و رفتم دم خونه داوود اينا.از همون سر کوچه پارچه سياهی روی در خونه شون معلوم بود.....خدايا؛کی شون مرده؟...مامانش؟...باباش؟....خواهرش؟....

رسيدم دم در خونه شون...يه چند تا مرد سياه پوش ايستاده بودند....يهو چشمم به قاب عکس روی صندلی افتاد.........سرم گيج رفت....نمی تونستم مفهومشو درک کنم...عين خنگها زل زده بودم به عکس و می خواستم بفهمم قضيه چيه....اين که عکس داووده.....اينجا چی کار می کنه؟....چرا عکس داوود رو گذاشته اند روی صندلی و يه نوار سياه بالاش زده اند؟....مگه اينجوری نيست که هر کسی که می ميره عکسشو می ذارند؟.....نکنه...نه....نکنه.....نه....نکنه.....نه! ديگه نفهميدم چی شد....زمين و آسمون جاشون عوض شده بود و فقط اينو يادمه که سرم خورد به زمين و .....

تا فردا