-سارا ديشب خوابم نبرد...همه‌اش نگرانم...
-آخه چرا؟...تو چه‌ات شده عزيزم؟
-سارا تو می‌دونی تهران کجاست؟...می‌دونی چقدر بزرگه؟...من يه بار که مامان‌بزرگ مريض بود با بابا و عمو رفتم تهران...۱۰ سال پيش...اون موقع هم خيلی‌خيلی بزرگ بود...الآن که ديگه خدا می‌دونه چقدر بزرگه...خيلی هم دوره...
-خب اينکه نگرونی نداره...حرف دلت رو بگو محمود...
-سارا من از دلتنگی دق می‌کنم...
-عزيزم من هميشه پيشت هستم...دلم هميشه با تو هست...
-سارا می‌ترسم اونجا منو فراموش کنی...اونجا جذابيتهايی هست که موجب فراموشی گذشته می‌شه...
-محمود٬عزيز من...اين حرفها چيه...من هيچ‌چيز و هيچ‌کس رو با تو عوض نمی‌کنم...چرا فکرهای ناراحت کننده می‌کنی؟...به اين فکر کن که زنت يک تحصيل‌کرده می‌شه...(صدای بوسه)

***

من از همين تحصيل کردن می‌ترسم...می‌ترسم همين تحصيلات باعث از دست دادنش بشه...خدايا کمکم کن....

ادامه دارد...