شرمنده‌ام بابت اين همه تاخير...اين داستان هم به پايان رسيد...بعضی دوستان می‌گويند که سوژه تکراری است...يک داستان تا واقعی نباشد تاثيرگذار نخواهد بود...واقعيت نيز از وقايع ملموس زندگی برمی‌خيزد...و زندگی نيز همه‌اش سراسر تکرار است......بياييم به جای اين حرفها٬در اين زندگی تکراری جای اين قهرمانان داستان نباشيم...!

-سارا امشب مهمونی اميره...
-امير کيه؟
-بابا امير محمدی ديگه٬همکلاسيمون...منو دعوت کرده و گفته هر کی رو هم دلم می‌خواد بيارم...
-آها...خب؟
-خب می‌يای؟
-نمی‌دونم...آخه من تا حالا اينجور مهمونی‌ها نرفتم٬خجالت می‌کشم...
-امّل‌بازی درنيار ديگه...خودت رو هم لوس نکن...بيا بريم يه لباس برات بخريم و بعدش هم بريم آرايشگاه...امشب پسرها تو رو ببينند غش می‌کنند(صدای بوسه)

***

-سارا چرا نمی‌يای وسط؟
-حس و حالش نيست...راحت نيستم تو جمع مختلط برقصم...
-بی‌خيال...اين نوشابه رو بخور سرحال می‌يای...
-چطور؟مگه چی توشه؟
-يه قرص انرژی‌زا که تا صبح تو رو می‌رقصونه...بيا بگيرش...

***

-شهرزاد من حالم خوب نيست...
-بس که قر دادی...چته حالا؟
-خيلی سرم درد می‌کنه٬قلبم هم مثل ساعت می‌زنه٬می‌خوام بالا بيارم...
-نترس...يه کم بشين حالت جا می‌ياد...همه اولين بار اينجوری می‌شن...
-شهرزاد من حالم خوب نيست...وای!
-سارا...سارا...سارا...

***

-آقای دکترعلت مرگ چی بوده؟
-جناب سرهنگ کاملا مشخصه که اين دخترخانم تو مهمونی از اين قرصهای انرژی‌زا استفاده کرده...قرصهای اکس...

***

خدايا٬آخه چرا؟...مگه من چه گناهی کردم که بايد نامزدم رو از دست بدم؟...آخه چرا؟

پايان!

۱۳۸۴/۴/۹