۲۵ سال پيش در شبی سرد و برفی٬کيلومترها دور از اين مملکت٬ پسربچه چشم و مو مشکی شيطونی به دنيا آمد که ميان آن همه بلوند و سفيد غريبه بود...شيطنت و شيرين‌زبانی‌هايش همه را به تعجب می‌انداخت و زبانزد بود...همه می‌گفتند پسر با استعدادی است...حالا ۲۵ سال از آن روز می‌گذرد...به ايران آمده است و دارد پزشک می‌شود...سعی می‌کند از استعدادهايش درست استفاده کند...درس می‌خواند و مطلب هم می‌نويسد...از نوشته‌هايش راضی است و به آنها افتخار می‌کند...۲۵ سال گذشته است و گاه می‌خواهد برگردد و کودکيهايی که انجام نداده‌است را به پايان برساند...۲۵ سالگی حس غريبی است...خوشحالم...

تولدم مبارک...تولدت مبارک پدر!