نوشتن اين داستان خيلی برام سخته.لحظه لحظه نوشتن اين داستان خودم هم گريه می کنم.ببخشيد...اين هم قسمت دوم:

چشممو باز کردم ديدم که روی يک صندلی نشسته ام و پسر خاله داوود با يه ليوان أب قند بالای سرم وايستاده.فهميدم که از حال رفته بودم.احساس ضعف و بی حالی می کردم.حالا ديگه فهميده بودم که داوود مرده.اما آخه چرا؟از پسر خاله اش پرسيدم:آخه چرا؟..کی؟

گفت:ديشب بود که يهو داوود در اتاقش رو باز کرد و از دست چپش خون فوران می زد و در همون حال از همه خونواده داشت خداحافظی می کرد و ...

-يعنی.......خودکشی کرد....آخه چرا؟

-دقيقا نمی دونم ولی مثل اينکه با سارا مشکلی پيدا کرده بود...

- راستی سارا نيومده؟

-...نه..هيچکی شون نيومده...

-...چرا؟

-.............(جوابمو نداد)

گريه امونم نمی داد.ياد خيلی چيزها افتاده بودم......بيش از ۱۰ سال بود که با داوود دوست بودم...هميشه يا اون خونه ما بود يا من خونه اونا...ياد نامزديشون افتادم...يه دو سالی بود که با هم دوست بودند(من خودم از سارا اصلا خوشم نمی اومد)..شش ماه پيش با هم نامزدی کردند...هر چی فکر می کردم به داوود نمی خورد که خودکشی کنه...

يه سيگار از پسر خاله اش گرفتم و روشن کردم....می کشيدم و گريه می کردم....گريه می کردم و خاطراتش برام زنده می شد...دوچرخه سواريهامون...فوتبال بازی کردنمون....با هم مدرسه رفتنمون...خاطرات مدرسه...واسه کنکور درس خوندمون....داوود دوستت دارم...

بلند شدم رفتم دم در...پدرش رو ديدم.....يهو چقدر شکسته شده بود.....سریع رفتم بغلش....بلند بلند گريه می کرديم....اون هم موهامو دست می کشيد و می بوسيد...هی می گفت تو بوی  داوود رو می دی...يه ده دقيقه ای گذشت...بعدش که کمی آروم شديم..گفتم آخه چرا؟...با سارا چيزی اش شده بود؟...يهو با عصبانيت گفت:اسم اون جن.. رو نيار و ....

تا ساعاتی ديگر

همتون رو دوست دارم