بار ديگر ناقوس مرگ٬ در کلاس ما به‌صدا درآمد...و اين‌بار يکی از همکلاسی‌های نزديکم را صدا زده ‌است...خانم دکتر شيلا رازی...می‌گويند شيلا رفته٬می‌گويند شيلا ديگر پيش ما نيست٬می‌گويند ديگر شيلا را نمی‌بينيم؛تو باور می‌کنی همکلاسی؟...من که باور نمی‌کنم..همه‌اش در انتظار اين هستم که تعطيلات تمام شود و دوباره شيلا را ببينم...نه٬من باور نمی‌کنم...باور نمی‌کنم!