معلم وارد کلاس شد...همه به احترام او از جای برخاستند...معلم علاوه بر احترام معلمی٬بخاطر مبارزات سياسی و دموکراسی‌خواهيش مورد احترام همه شهر بود...
آن ساعت رياضی داشتند...معلم پای تخته کلاس رفت و جهت مرور درس جلسه گذشته٬روی تخته نوشت:شانزده تقسيم بر دو...و از تمام بچه‌ها خواست تا در دفترشان صورت مساله٬با جواب را بنويسند...
معلم کنار پنجره ايستاد و در همين حين بچه‌ها جواب را با هم هماهنگ کردند...
معلم پس از يک‌دقيقه از ميز اول شروع به نگاه کردن دفتر بچه‌ها کرد...عجيب بود٬بجز شاگرد اول کلاس که پسر بدعنقی بود و با کسی حرف نمی‌زد٬بقيه بچه‌ها جواب را شش نوشته بودند...معلم عصبانی٬داد زد:اين چه وضعيه٬چرا همه شما٬بجز اين پسره٬يه جواب غلط نوشته‌ايد؟اين که سوال آسونيه٬پس تو اين يه هفته چه غلطی می‌کردين؟
يکی از بچه‌های تخس کلاس از ته کلاس داد زد:آقا اجازه٬ما که غلط ننوشتيم٬اون غلط نوشته...جواب سوال شما٬شش می‌شه!
معلم که متعجب اونو نگاه می‌کرد گفت:اين چه حرفيه که می‌زنی٬يعنی من خودم جواب اين سوال رو نمی‌دونم؟!!
اون پسر گفت:آقا اجازه٬مگه شما دموکراسی‌خواه نيستيد؟
معلم گفت:بله٬ولی آخه چه ربطی داره؟
پسر گفت:آقا اجازه٬مگه دموکراسی‌خواهی به معنای قبول حق٬ و حقانيت اکثريت نيست؟
معلم با داد گفت:آره٬ ولی اينها چيه که داری می‌گی؟
پسر کم نياورد و گفت:پس حالا که خودتون هم دموکراسی‌خواه هستيد٬بايد قبول کنيد وقتی اکثريت کلاس جواب شانزده تقسيم بر دو را شش می‌نويسند٬جواب صحيح شش است نه آن عدد هشت که آن يک نفر در دفترش نوشته است!
معلم خشکش زد...درونش طوفانی به‌پا شد...روی صندليش نشست و به فکر فرو رفت...تو دلش گفت:آيا هميشه حق با اکثريت است؟

۱۳۸۴/۶/۲۹