آن مرد درد می‌کشيد...به سختی نفس می‌کشيد...چشمان ملتمس دخترش از دستان من معجزه می‌خواست...اما من پيامبر نبودم...خدايا چرا من يک انسان عادی بودم؟...و آن چشمان ملتمس همچنان معجزه می‌خواست!

اورژانس داخلی-بيمارستان امام‌حسين-آذر۸۴