حال

خيلی خوشحالم که دوباره اجازه نوشتن به ما داده شد...خدا می‌دونه که چقدر دلم واسه اينجا تنگ شده بود...همه‌اش تقصير اين جرج دربدر بود...اگه اون دعوای مسخره‌ای که با من راه انداخته بود؛نبود٬پدر اين‌قدر عصبانی نمی‌شد و ما دو تا رو بيرون نمی‌انداخت...بگذريم٬گذشته‌ها گذشته و ما به پدر قول داده‌ايم که بيش از حد معقول به پر و پای هم نپيچيم...اين دفعه فقط خواستم يه سلامی به شما دوستان بکنم و تجديد دوستی و اعلام حضوری بکنم...در آخر هم حيفم می‌آد که به پدر اين توصيه رو نکنم که اين جرج رو بنداز بيرون٬وگرنه وبلاگت از رونق می‌افته؛از ما گفتن بود...تا حالی که به ملت خواهم داد بدرود...

ميرفندرسکی

ضدحال

سلام بر دوستان عزيزم...بعد از يک‌سال و نيم برگشتم تا دوباره با شما باشم...می‌مانم تا روی دشمنانی چون ميرفندرسکی را کم کنم...کسی که موجب خجالت و سرافکندگی جامعه وبلاگ‌نويسان می‌باشد...هرگز نمی‌گذارم تا آب خوش از گلوی او و امثالش پايين رود...ما آن موجيم که آسودگی ما عدم ماست...به هرحال جا دارد که باز هم از پدر بابت آن کاری که در آخرين حضورمان کرديم و وبلاگ را به آشوب کشانديم٬عذرخواهی کنم...البته از جانب هردويمان٬چرا که ميرفندرسکی تمدن اين حرفها و کارها را ندارد تا عذرخواهی کند...به هر حال ما هستيم و تا مطلبی ديگر و ضدحالی ديگر خدانگهدار...بوس و بای!

دکتر جرج

پدر:هر دويتان خيلی خوش آمديد...اميدوارم اين بار٬همکاری‌ما به‌طور مداوم ادامه داشته باشد...