اين بار يه داستان اجتماعی می‌خوام بنويسم...می‌خوام کمی برم داخل جامعه و از دردهای اجتماع بيشتر بنويسم...باز هم خواهم نوشت...يادمه وقتی که داشتم اين داستان رو می‌نوشتم٬اواخر داستان تهوع داشتم و بغض کرده بودم و موهای تنم سيخ شده بود...بگذريم...:

-من بدون تو نمی‌تونم زنده باشم!
-من تازه با تو زنده شدم٬زمانی که تو نباشی من می‌ميرم...
-پس کی به هم می‌رسيم؟من ديگه طاقت ندارم...
-می‌دونی که من پولی ندارم...نمی‌دونم چی کار بايد بکنم؟...هر جا می‌رم٬کاری پيدا نمی‌شه...
-غصه نخور٬خلاصه يه راهی پيدا می‌شه...من هميشه پيشتم٬نترس عزيز...
-مرسی عزيزم...از خدا ممنونم که تو رو به من داده(صدای بوسه)
                                        ***********
-‌می‌دونم که دنبال پول هستی٬پيدا نمی‌کنی...
-خب آره٬چطور مگه؟
-حتما تا حالا فهميدی که تو اين مملکت از راه درست نمی‌شه پول درآورد؟
-مثل اينکه اينجوريه٬متاسفانه...خب؟
-می‌خواستم بگم من يه کاری واست سراغ دارم که پول خوبی توش هست٬البته اگه اهلش باشی!
-تا چی باشه!
-خريد و فروش و توزيع هروئين تو منطقه غرب تهرون!
                                        ***********
-يه کاری به من پيشنهاد شده عزيز...
-چی؟
-ولی کار٬قانونی نيست٬خريد و فروش مواده...
-می‌دونم که به پولش احتياج داريم٬ولی خطرناک نيست؟
-معلومه که هست٬ولی چاره ديگه‌ای ندارم...
                                        ***********
-می‌خواستم با اولين پولی که گرفتم يه جشن حسابی بگيريم٬ولی می‌خوام اين پول رو پس‌انداز کنم...
-باشه عزيز٬ما که الآن نياز به جشن نداريم...بعدا تو خونه‌مون با همديگه جشن می‌گيريم...
                                        **********
-شنيدم که عشقت تا خرخره رفته تو کار خلاف!
-حالا که چی؟
-هيچی٬می‌خواستم بگم که ما هم می‌دونيم.
-خب بدون٬منظور؟
-می‌خواستم بگم که عشق ما رو رد کردی٬اون وقت عاشق يه خلافکار شدی؟
-يه تار موی اون به صدتای تو می‌ارزه٬اون به‌خاطر من داره اون کار رو می‌کنه...
-خودت رو گول می‌زنی...
-هرجور که می‌خوای فکر کن!
-می‌دونم که خيلی دوستش داری...خيلی...
-خب؟!!!
-دوست ندارم که عشقم٬عشقش رو از دست بده و اونو پشت ميله‌های زندون يا بالای دار ببينه!
-چی می‌خوای بگی؟
-بذار رک بهت بگم٬اگه می‌خوای که اونو لو ندم بايد به خواسته‌های من هم توجه کنی و منو راضی کنی.
                                           *************
-امروز چه‌ات شده؟چرا چشمهات غمگينه عزيز دلم؟
-چيزی نشده...يه‌کم نگرانت هستم...می‌ترسم که اين کارت تو رو تو دردسر بندازه(بوس و گريه)
                                           *************
خدايا چی‌کار کنم؟تو بهم بگو چی‌کار کنم؟من اونو خيلی دوست دارم٬اگه اونو از دست بدم می‌ميرم...اگه کاری که اون مرديکه می‌خواد٬رو انجام بدم باز هم می‌ميرم...چی‌کار کنم؟
چی‌کار کنم؟...چی‌کار کنم؟...چی‌کار کنم؟
باشه اون کار رو می‌کنم٬لااقل اينطوری اونو از دست نمی‌دم!
                                          *************
-از وقتی که کارهای گنده می‌کنی٬حواست به چيزهای کوچيک ديگه نيست٬البته مهم هم نيست!
-چی داری می‌گی؟
-می‌خوام بگم که نمی‌دونی که عشقت٬اون دختره چه کارهايی داره می‌کنه!
-خفه شو٬يه‌بار ديگه اسمش رو بياری گردنت رو می‌شکونم!
-بيخودی جوش نيار٬عکس‌هاش رو هم دارم٬ديشب بغل من بود٬خيلی خوش گذشت!
                                         *************
من اون کار رو کردم که تو رو داشته باشم و زنده بمونم٬اون‌وقت تو٬خاک سرد قبرت رو به من بخشيدی...بدون تو چرا زنده بمونم؟!!!

پايان

۱۳۸۴/۹/۲۹