دارم به ديدن مرگ مريض عادت می‌کنم...ديگر عبور عزرائيل از کنارم٬موهای تنم را سيخ نمی‌کند...ديگر صدای گامهای او را در ذهنم مجسم نمی‌کنم...و اين يعنی فاجعه!