سه سال گذشت...باورش کمی برام سخته...وقتی که اين جمله رو واسه خودم تکرار کردم حس خاصی به من دست داد...نم‌نم کوچولوی من يک سال ديگه بزرگتر شد...سه ساله شد...احساسی سرشار از شعف٬غرور و افتخار...همواره حسی پدرانه به نم‌نم داشته‌ام و از تمامی وبلاگهای ديگرم بيشتر دوستش دارم...در حقيقت لقب پدر را به اين دليل انتخاب کرده‌ام٬من پدر نم‌نم کوچولو هستم...
من بغض پاييزی ابرم٬بغض يک غروب غمناکم٬شاهد شکستن من قطره بارونه روی خاک هست.عشق من قطره بارونی است که نم‌نم روی خاک شوره‌زار شده قلب من ريخته می‌شود.نم‌نم اشکهای من از غم چشم هرچه ابر دنياست.می‌نويسم تا با نم‌نم اشکهام٬تنهاييم رو٬غربت غروبهام رو با تو تقسيم کنم.بياييد تا با هم اين نم‌نم اشک از غم رو به سيلی از اشک شادی تبديل کنيم...هميشه منتظرتونم...اين انتظار بسيار سخت است چرا که بی تو هر لحظه يه قرنه!
۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۲ ٬نم‌نم متولد شد...از زمستان ۸۱ فکر نوشتن وبلاگ به سرم زد٬مدتها وبلاگ ديگران رو می‌خوندم و سبک و سنگين می‌کردم...می‌خواستم بنويسم اما نمی‌دانستم از چه و چگونه...پيش خودم گفتم:شروع می‌کنم٬نم‌نم دستم می‌ياد چيکار کنم...چند بار گفتم:نم‌نم٬نم‌نم...يهو گفتم خودشه٬
نم‌نم...
و اينگونه وبلاگ نم‌نم شروع به کار کرد..اوائل واقعا سردرگم بودم اما کم‌کم٬نم‌نم دستم اومد...شروع به داستان‌نويسی کردم...مطالب بلند نوشتم...ديگه اعتماد به نفس لازم رو در امر نوشتن پيدا کرده بودم...می‌دونستم چه جوری خواننده رو جذب کنم...بعد از يک‌سال و نيم سبک نوشتاری جديدی رو شروع کردم...سبکی که اسمش رو گذاشتم شلاق خلاصه و در قالب و عنوان حرف نوشتمش...مينيمال‌نويسی يا تک‌نگاره‌نويسی قبل از من هم بوده و بعد از من هم ديگرانی خواهند نوشت اما خودم هم می‌دانم که سبکم متفاوت است...به‌گونه‌ای قصارنويسی است و يک بعد و وجه ندارد و هميشه خواننده را به فکر وامی‌دارد...و اين يعنی موفقيت وبلاگر٬که خواننده را متوقف کند و به فکر وادارش کند و پيامش را منتقل کند...
اوائل وبلاگ نوشتن برايم نوعی تفريح و خالی شدن بود٬سپس تبديل به عادت شد اما مدتهاست که به عنوان يک کار حرفه‌ای دنبالش می کنم...می دانم که آدم خودشيفته‌ای هستم پس می‌گويم:
نم‌نم يکی از بهترين وبلاگهاست ٬به صورت منظم نوشته شده و مطالب متنوعی داشته و همواره حرف و پيام جديد و نويی داشته است...استقبال مناسب خوانندگان از مطالب هر روزه‌اش٬خود گواه اين ادعاست...
همواره نظرات و کامنتهای خوانندگان برايم اهميت داشته است٬هنوز هيجان خواندن نظرات برايم پابرجاست و با ديدن هر کامنتی ذوق می‌کنم...تعداد ويزوتورها نيز برايم مهم است اما هيچ‌گاه نخواستم مثل خيلی‌ها٬آنرا به طرق گوناگون زياد کنم...می‌دانم که قدر زر٬زرگر داند و قدر گوهر٬گوهری...
از تمامی دوستانی که مرتب به من سر می‌زنند و همين مشوق کارم می‌شود و به من انگيزه نوشتن می‌دهد٬از تمامی کسانی که همواره به من لطف داشته‌اند؛يک دنيا سپاسگزارم...

عناوين مطالب نم‌نم

حرف:بيشترين مطالبم تحت اين قالب بوده‌ است٬بيشترين دغدغه‌های ذهنيم را در آن نوشته‌ام...گاه طنز بوده و بيشتر بغض٬اما اکثر اوقات سعی کرده‌ام که زاويه ديد متفاوتی به دنيا داشته باشم...
داستان:چه دنباله‌دار و چه کوتاه...من نويسنده نيستم و اطلاعی هم از اصول نويسندگی ندارم اما سعی‌ام را کرده‌ام...در بين داستانهام٬داستانهای سه‌گانه مذهبی‌ام٬مادر مزاحم٬مورچه٬ديگ غذا و معلم دموکراسی‌خواه را از همه بيشتر دوست دارم...باز هم منتظر داستانهام باشيد...
مطالب جدی:هر از گاهی از اينگونه مطالب نوشتم و باز هم خواهم نوشت...موضوع خاصی ندارد و توضيح بيشتری نمی‌توانم بدهم...
نوستالژيا:در اين قسمت٬مطالب قديمی‌ام رو از نو خواهم آورد٬خواندن دوباره‌شان برای خودم که لطف بيشماری دارد...شايد در اين قسمت٬بخش جديدی به نام گلچين نيز داشته باشم...
حال و ضدحال: طنزی است که دو شخصيت به نامهای ميرفندرسکی و جرج از زاويه ديد خود به مسائل می‌نگرند و بعد از يک‌سال و نيم دوباره از سر خواهم گرفت...
تاريخ انقلاب فرانسه: از موضوعات مورد علاقه من است و يک سال و نيم پيش در دو پست تحت عنوان لويی هفدهم و گيوتين به آن پرداخته‌ام٬اين را هم زين پس ادامه خواهم داد...
طنز:زين پس نمود بيشتری پيدا خواهد کرد.قديم‌تر‌ها هم می‌نوشتم که مورد استقبال قرار گرفته بود.يک سری مطلب طنز هم خواهم داشت تحت عنوان کتابخانه شهدا که برايتان جالب خواهد بود...
خستگی:يادگاری از برهه‌ای از همکاری من با دوستان وبلاگ‌نويسم در يک نشريه(که متاسفانه به سرانجام نرسيد)٬يه سری مطلب سياه که آنرا هم ادامه خواهم داد...
سرزمين هکرها:و اما٬اين يک عنوان جديد است از مطالب طنزگونه که زين پس خواهم نوشت...يک سرزمين خيالی که اتفاقات جالبی در آن پيش خواهد آمد...منتظرش باشيد...

*******

بد نيست يادی کنم از يک وبلاگ‌نويس قديمی٬ اعترافات يک متهم ٬پويا يک استثنا و يک نابغه در امر وبلاگ‌نويسی بود...با خواندن مطالب او بود که مايل به وبلاگ‌نويسی شدم...حيف از آن همه استعداد که ديگر نمی‌نويسد...نيست که ببيند که چقدر٬به‌طور کلی٬کيفيت وبلاگها پايين آمده است...
قبلا هم گفته‌ام٬باز هم تکرار می‌کنم که وبلاگ‌خونی برام تبديل به عادت و يک مشق شبانه شده شده است...طبعا همه وبلاگها را نمی‌خوانم اما در اين يک سال اين وبلاگها رو از همه بيشتر دوست داشته‌ام:
۱-استامينوفن ۲- يادداشتهای خودمانی ۳- شب‌دلتنگی ۴- عشق و سياست ۵- حرفهای يک الپر
اميدوارم که نم‌نم هم جزو وبلاگهای برتر شما دوستان باشد...
و من می‌مانم...می‌مانم و می‌نويسم...می‌نويسم تا بمانم...بمانم تا بنويسم...بنويسم تا بغضم در گلو نماند...نماند و نم نم اشکم بر زمين ريزد و خالی شوم...خالی شوم تا بمانم...بمانم و بمانم و بمانم...
يک سال ديگه هم باهاتون بودم و براتون نوشتم٬دلم می‌خواد که صادقانه نظرتون رو در مورد پدر و نم‌نم بگوييد...
خيلی دلم می‌خواد بدونم که سال بعد همين موقع باز هم وبلاگ خواهم نوشت يا خير؟!...با عرض معذرت از پرحرفی٬باز هم از همه دوستانم سپاسگزار و ممنونم!

بوس و بای!