سلام سلام سلام!

واييييييييی که چقدر دلم براتون تنگ شده بود.خيلی....خيلی...خيلي....دلم واسه نوشتن يه ذره شده بود.

اومدم....اومدم تا دوباره براتون بنويسم.....اومدم با دست پر....يه عالمه مطلب و داستان نوشتم....اون داستان نيمه کاره رو هم تمام کردم....شرمنده که يه ماه گذاشتمتون تو خماری

و اما شمال:

۵ روز رفتم کلاردشت با خانواده....۲ بار هر دفعه ۴ روز رفتم ييلاق خودمون که به نظرم از کلاردشت هم قشنگتره....بعد ۴ سال تنبلی و دلايل ديگر موفق به گرفتن گواهينامه رانندگی شدم(شيرينی نخواين که نمی دم!)بعد دو سال کامپيوتر مشکل دار خودم رو درست کردم...بعد يک سال کت و شلوارم رو که داشت خاک می خورد از خياطی گرفتم!........به همه دوستان و آشنايان سر زدم....و در آخر اينکه خوردم و خوابيدم و استراحت....

و اما در مورد اون اعتراف که قولش رو داده بودم...راستش رو بخواين می خواستم همون يه ماه پيش براتون بگم اما شرم و حيای!!!!!!!!!!بيش از حد نذاشت....اين مدت اينقدر با خودم کلانجار رفتم تا خودم رو قانع کردم پيش شما به عشقم اعتراف کنم...پس به زودی منتظر اعتراف من باشيد:

Can you keep a secret?

These walls keep a secret
That only we know
But how long can they keep it?

'Cause we're two lovers, we lose control

پس قول بدين که اين اعتراف منو به کسی نگين

از دوستانی که در اين مدت منو با محبت هاشون شرمنده کردند بسيار ممنونم.

بلاگر های عزيز ببخشيد که اين چند وقت به شما سر نزدم.بوس.به همتون سر می زنم و از خجالتتون در ميام.

تا ساعاتی ديگر!

حامد دلش برای همه تنگ شده بود برای بعضی ها بيشتر!