حکم صادر شده بود...دو برادر در انتظار شنيدن فرمان خداوند بودند...مدتها در انتظار اين لحظه بودند...چشم بر دهان پدر دوخته بودند و فرمان خداوند را می‌شنيدند...خداوند همسرشان را انتخاب کرده بود...
ناراضی و ناراحت بود...پيروزی رقيب را در برق چشمانش می‌ديد و آتشش می‌زد...فرمان خدا را باور نمی‌کرد٬مطمئن بود که پدر به نفع پسر دردانه‌اش عمل کرده است...احساس می‌کرد به او ظلم شده و خيانت بزرگی در حقش انجام شده است...
کاش٬کاش خداوند را می‌ديد که در گوشه‌ای ايستاده و با حيرت به هنرمندی ابليس می‌نگرد...
بغض گلويش را می‌فشرد؛حسادت ديوانه‌اش کرده بود و غضب او را تا حد انفجار پيش برده بود اما لبخندی به برادر زد و از جا بلند شد و رفت...چاره‌ای نبود٬فرمان خدا اينگونه جاری شده بود و خواهر زيباتر نصيب هابيل گشته بود...
او نمی‌دانست که ميل به زيبايی٬به پيروزی٬بغض او٬حسادت و غضبش تا ابد به ارث می‌رسد و ابليس را جاودان و او را ملعون خواهد کرد...
به گوشه‌ای در صحرا رفت و نشست و به فکر فرو رفت...بايد کاری کرد٬بايد چاره‌ای جست٬نبايد پيروزی رقيب را به راحتی قبول کرد...اما چه کاری از دستش بر می‌آمد؟او جنگيدن بلد نبود...
کاش٬کاش خداوند را می‌ديد که در گوشه‌ای ايستاده و با حيرت به هنرمندی ابليس می‌نگرد...
دو کلاغ که با هم نزاع می‌کردند توجهش را جلب نمود...ديدن نزاع برايش جالب بود؛تا به حال چنين چيزی نديده بود...ناگهان يکی از کلاغها سنگی در دستش گرفت و بر سر ديگری کوفت...کلاغ بر زمين افتاد و بی‌حرکت ماند و ديگر تکان نخورد...صحنه عجيبی بود...فکری به ذهنش رسيد...چنين فکری تا پيش از اين برايش امکان‌پذير نبود...يعنی او از يک کلاغ هم کمتر بود؟وقتی يک کلاغ می‌تواند دشمنش را از بين ببرد چرا او نتواند رقيبش را از ميان بردارد؟...ابليس در هنرنمايی‌اش غوغا می‌کرد...
کاش٬کاش خداوند را می‌ديد که در گوشه‌ای ايستاده و با حيرت به هنرمندی ابليس می‌نگرد...
به خانه برگشت...حوا غذا درست می‌کرد و آدم خوابيده بود...خواهرانش که نامشان تا ابد مجهول خواهد ماند به مادرش کمک می‌کردند...نزد هابيل رفت...آرام در گوشه‌ای نشسته بود...نمی‌دانست که چه بگويد...چگونه او را از خانه به بيرون بکشاند...اما ابليس بی‌کار ننشسته بود؛با انرژی زيادی فعاليت می‌کرد...به هابيل گفت که به صحرا برويم تا چيز جالبی را نشانت دهم...به صحرا رفتند؛در طول راه چيزی به هم نمی‌گفتند...هنوز دنيايشان اينقدر بزرگ نشده بود که حرف زيادی برای گفتن داشته باشند...سنگ در دستان قابيل جابجا می‌شد...شک و دودلی او را فرا گرفته بود اما ابليس کارش را به نحو احسن انجام می‌داد؛او را در عزمش راسخ کرد...
کاش٬کاش خداوند را می‌ديد که در گوشه‌ای ايستاده و با حيرت به هنرمندی ابليس می‌نگرد...
به نقطه مورد نظر رسيدند...هابيل در انتظار ديدن يک چيز جالب بود و بی‌صبرانه به او می‌نگريست...او ناگهان دستش را بالا برد و سنگ را بر سرش کوبيد همان‌گونه که از کلاغ آموخته بود...هابيل بر زمين افتاد و بی‌حرکت ماند و ديگر تکان نخورد...رقيب از ميان برداشته شده بود...فريادی از غرور سر داد...به هابيل نگريست...حال با او چه می‌کرد؟...اگر آدم بفهمد سخت او را تنبيه خواهد کرد...فکری به ذهنش نمی‌رسيد...پشيمان شده بود و به خاطر عجز و جهل خويش می‌گريست...
او نمی‌دانست که جهل٬عجز٬غرور٬شک٬زيرکی و مکاری‌اش نيز تا ابد به ارث می‌رسد و عصای دست ابليس خواهد شد...
کلاغ دوباره ظاهر شده بود...کنار کلاغی که کشته بود آمد٬چاله‌ای کند و مرده را درون آن انداخت و سپس رويش خاک ريخت و رفت...اثری از کلاغ مرده ديده نمی‌شد...قابيل بر سرش کوفت و گفت واقعا که از کلاغ نيز نادان‌ترم...زمين را کند و هابيل را درون گودال حفر شده انداخت و رويش را با خاک پوشاند...ديگر اثری از او نبود...
کاش٬کاش خداوند را می‌ديد که در گوشه‌ای ايستاده و با حيرت به هنرمندی ابليس می‌نگرد...
خرسند از اينکه رقيب را از ميان برداشته و پنهانش کرده است به خانه برگشت...برگشت تا زندگی تازه‌ای را شروع کند...خواهری را که سهمش نبود؛برخلاف حکم و خواست خدا در اختيار گيرد و اين قاتل جاهل٬پدر تمام تاريخ شود...پدری که خصوصيات منفی‌اش را از خود به ارث گذاشته و در وجود ما نهادينه کرده است...