سلام بچه ها خوبين؟خوش می گذره؟

مدرس نگين هتل ۵ ستاره بگينما که خودمونو باد می زنيم تو بيمارستانانترنش بيکاره چه برسه به ما جوجه استاجرها!

واقعا نوشته های پويا (اعترافات يک متهم)رو دوست دارم.نوشته هاش فوق العاده است.به قول خاله ترانه ام نوشته هاش بالاتر از حد سنشه.مطلب اين دفعه اش رو از دست ندين.من که لذت بردم.در اوج عصبانيت و شکايت از روزگار هم قشنگ می نويسه..مطلب اين دفعه اش يه جورايی حرف دل من هم هست...خلاصه بهش سر بزنين ضرر نمی کنين.

و اما داوود...ببخشيد که اين همه معطل شدين:

هيچی نگفتم...ساکت شدم و رفتم تو فکر...بابای داوود هم تکيه داده بود به ديوار و حرفی نمی زد...قاطی کرده بودمنمی تونستم وقايع پيش اومده رو به طور دقيق درک و فهم کنم و ارتباط بينشون رو کشف کنم.

رفتم به گذشته ها....از اون موقع هايی که داوود سر کوچه می ايستاد تا يه لحظه سارا رو ببينه تا زمونهايی که با هم بيرون قرار می ذاشتن..بعد جدی تر شدن قضيه..مطلع شدن خانواده هاشون...آشنايی دو خانواده با هم و به سرعت نامزد شدنشون و ...همه اينها به سرعت از جلو چشمام رژه می رفت...

سارا دختر عجيب و غريبی بود...من اصلا ازش خوشم نمی اومد...رفتارهاش قابل پيش بينی نبود.واسه همين؛داوود و سارا هفته ای ۴ روز با هم دعوای شديد داشتن و ۳ روز بقيه اش رو از هم عذر خواهی می کردند و قربون صدقه هم می رفتن.....يادم نمی ره يه بار رفته بوديم دربند....من بودم و سارا و داوود و شيرين خواهر داوود...خلاصه چهارتايی صبح زود رفتيم کوهپيمايی و غروب موقع برگشتن تو يکی از آلاچيق های دربند نشستيم و استراحت کرديم...برامون چايی و قليون آورده بودن...داوود هم بعد از اينکه برای همه مون چايی ريخت و داد دستمون خرما رو به تک تک مون تعارف کرد و بعد رفت سراغ قليون و ....وای...چشمتون روز بد نبينه...چنان دعوايی شد که نگو....اون هم سر چی.....سر اينکه چرا داوود خرما رو اول به سارا تعارف نکرده بود!!!...از اونجا بود که فهميدم اين دختره يه چيزيش می شه....

ولی با همه اين حرفا هميشه دعواهاشون ختم به خير می شد و بعد از دعوا با هم خيلی خوب بودن...يعنی اصلا جوری نمی شد که داوود به فکر خودکشی بيفته چه برسه به اينکه انجامش بده....

ديدم اينجوری به نتيجه ای نمی رسم...آره بهتره برم از شيرين بپرسم...هر چی باشه خيلی باهاش صميمی بودم...اون هم قضيه رو حتما می دونه...

يه جوری شيرين رو از تو زنونه کشوندم بيرون.....چشماش پف کرده و قرمز بود.سلام کردم و تسليت گفتم و يکمی گريه کرديم....بعدش گفتم:شيرين:بهم بگو قضيه چيه؟چرا داوود خودکشی کرد؟اين قضيه به سارا ربط داره؟اصلا چرا سارا و خونوادش نيومدن؟

تنفر رو می شد تو صورت شيرين ديد...حالت چهره اش عوض شده بود...ديگه گريه نمی کرد....جواب داد:آره اين قضيه به سارا ربط داره...خيلی هم ربط داره...اصلا داوود به خاطر سارا خودکشی کرد.....و دوباره زد زير گريه....

ادامه دارد...

حامد همتون رو دوست داره؛بعضی ها رو بيشتر