فرشتگان مرا از بازی بيرون کردند...گفتند که بايد به زمين بروی و با انسانها بازی کنی...اعتراض می‌کردم و جيغ می‌زدم و می‌گريستم...عجيب بود٬پزشکان و اطرافيان با خرسندی به گريه من نگاه می‌کردند و کمکم نمی‌کردند!