و اين هم ادامه مطلب...باز هم می‌گم که اين مطلب متعلق به دو سال پيش هست...هر چند الآن هم که انترن بخش زنان هستم اوضاع فرقی نکرده٬ تا زمانی که زائو از درد زايمان٬حواسش فقط به زاييدن هست نمی‌توان به آنان نزديک شد٬اما ديگه ناراحت نمی‌شم؛عادت کرده‌ام...بگذريم:

ما همچنان به بخش مقدس زنان می‌رويم...حرف دو هفته پيش رو تکرار می‌کنم...چی بگم وقتی چيزی نمی‌بينيم...از بخشی که مريض و پرستار و منشی و رزيدنت و اتند همشون زن هستن چيز ديگه‌ای هم نبايد انتظار داشت!
می‌رم از مريض شرح حال بگيرم٬توجه می‌کنيد فقط شرح حال نه معاينه!...وقتی ازش سوال می‌پرسم٬بر می‌گرده چپ‌چپ نگام می‌کنه و با نفرت بهم می‌گه وا!!!مگه شما‌ها دين و ايمون ندارين٬آدم تو بيمارستان هم امنيت نداره از دست شما مردا!!!!.....آخه من چی بگم؟...آخه فلان شده...من اگه می‌خواستم برم کاری بکنم که نمی‌اومدم تو بخش٬ جلو چشم هزار تا زن ديگه باهات کاری بکنم٬اون هم با تو زن بالای ۴۰ ساله!!!...(سانسور شد)...استغفرالله!!!!!...دهن آدم رو باز می‌کنن!!!!...دوشنبه می‌ريم گراند راند بالا سر يه مريض...قبل از ورود٬ همراهان تمام مريضها رو طبق روتين تمام بخشها می‌فرستند بيرون...يکی از خانمهای محترم!همراه٬وقتی داشت می‌رفت بيرون٬بر می‌گرده بلند بلند می‌گه :واه واه واه....بخش زنانه مثلا٬هر چی دکتره٬مرد نامحرم!!!!!...آخه تو اگه اصالت و شخصيت خانوادگی داشتی خواهرت بدون ازدواج تا حالا ۳ بار سقط انجام نداده بود!!!!...
من نامحرمم؟باشه!...من مردم؟باشه!...من ممکنه همجنس تمام مردهای عالمی باشم که اين همه خلاف می‌کنن٬باشه!...من ممکنه جوون باشم٬قبول!...ولی بی‌شرف نيستم!وجدان دارم!...می‌خوام پزشک بشم...بخدا از همون اول با اين ديد اومدم که مريض زن با مرد برام فرقی نداشته باشه...مشکل از فرهنگ ما نيست٬نه٬کجای فرهنگ ما چنين چيزی رو گفته...مگه ابن سينا و رازی پزشک مرد نبودند؟...مگه دختران شاهزاده را ابن سينا درمان نمی‌کرد؟...مگر تا ۱۰۰ سال پيش پزشک زن داشتيم؟...نه٬مشکل از فرهنگ ما نيست...قبل از انقلاب کجا چنين چيزی بود؟...نه بخدا چنين چيزی نبود...مگه مادر بزرگهای ما فرهنگ قديمی ندارند؟...مگه اونها مذهبی نيستند؟...بخدا از هممون ايمانشون قوی تره...ولی همون مادربزرگ ما هم برای مشکل زنان می‌ره پيش پزشک مرد...اصلا پزشک مرد رو بيشتر قبول داره تو هر مساله‌ای...پس مشکل از فرهنگ ما نيست...مشکل از جای ديگری است...مشکل از ترويج فرهنگ دگماتيسم تو جامعه ماست که از طرف اين نظام داره تو پوست و خون و گوشت اين اجتماع فرو می ره...
بخدا دارم خون می‌خورم...ديگه انگيزه‌ای برام نمونده تو اين بخش...برای چی برم آخه!!!...تبعيض...تبعيض...
اعصاب خوردی من می‌دونين چيه؟...اين امر حق منه!...حق مسلم من به عنوان يه داشنجوی پزشکی...و اونها منو از حق مسلمم محروم می‌کنن...(سانسور شد!)
ساعت ۱۰ می‌رم درمونگاه...اتند مربوطه می‌گه اااه اينجا چی کار می‌کنی؟...می‌گم اومدم درمونگاه ديگه!!!...می‌گه نمی‌خواد بابا٬شماها مريض رو می‌پرونين!!!!٬برين حالتونو بکنين بابا٬بی‌کارين مگه؟...ديگه هيچی نگفتم...ديگه اعتراضی نکردم...ديگه ناراحت هم نشدم...خنديدم و رفتم چون:
ما ديگه معاينه رو بی‌خيال شديم...ما ديگه شرح حال رو بی‌خيال شديم...ما ديگه درمونگاه رفتن رو هم بی‌خيال شديم...ما ديگه حتی ديدن خانمها با لباس رو هم بی‌خيال شديم...ما ديگه حتی فشار خون گرفتن رو هم بی‌خيال شديم...ما حتی بغل کردن نی‌نی ها رو هم بی‌خيال شديم...ما ديگه ياد گرفتن درس زنان رو به صورت عملی بی‌‌خيال شديم...ما ديگه آموزش رو بی‌خيال شديم...ما ديگه ديدن زايمان رو هم بی‌خيال شديم...ما ديگه پايمان را داخل اتاق عمل زنان نمی‌گذاريم...ما ديگه شمردن مريضها رو هم بی‌خيال شديم...نتيجه اينکه بيمارستان رفتن رو هم بايد بی‌خيال بشيم...آخه با چه انگيزه‌ای برم؟

پايان

۳۰ تير ۱۳۸۳

پ.ن: و در آخر بايد بگم که ما در آن دو ماه بخش استاجری٬هيچی نديديم و ياد نگرفتيم!