سلام بچه ها

امروز عصر رفتم اضافه کاری تو بيمارستان.مثه که غروبا خيلی با حال تره.مريض بيشتر می ياد.تازه می ذارن که ما ها کار کنيم.امروز برای اولين بار پانسمان کردم يه بنده خدايی رو.کل شکمش رو باز کرده بودن.می دونم که خيلی درد داشت....می دونين زيبا ترين چيز دنيا چيه؟ البته به نظر من...زيبا ترين چيز دنيا لبخند رضايت مريض بعد از کاستن درد اونه..حاضر نيستم با هيچ چيز ديگه تو دنيا عوضش کنم حتی با ميليارد ها دلار...خدايا متشکرم که می تونم چنين زيبايی رو ببينم و حس خوبی رو که بعد از خوب کردن مريض به من دست می ده رو احساس کنم.

قابل توجه خانومهای محترم:امروز عصر يه خانوم اومد ۳۰ ساله...از تمام صورتش خون می اومد و همچنين از سرش.اولش واقعا منو انترنها جا خورده بوديم..ولی خب بعدش کارش رو انجام داديم (يعنی انجام دادند من که فقط نگاه می کردم!)اين خانم سوار يه ماشين شخصی شده بود بعد از يه مدتی مردی که عقب نشسته بود چاقوشو در می ياره و می گه تکون نخور وگرنه با چاقو می زنمت...اون هم معطل نمی کنه و در رو باز می کنه و می پره بيرون ...ما شين هم سرعتش حدود ۹۰-۱۰۰ بوده....من مونده ام چه طوری هيچ چيز خاصی اش نشد...خلاصه به خير گذشت و مريض مرخص شد...ولی مواظب باشيد هرگز تنها سوار ماشين های شخصی نشويد

اين هم يه داستان جديد که همين امروز نوشتمش.فعلا اينو بخونين تا ادامه داوود رو بهتون بگم:

-الو سلام مجتبی..خوبی؟

-(صدای خواب آلود)الو..سلام سعيد جون خوبی؟(خميازه بلند)...

-بابا ..ای والله تا الآن خواب بودی؟!!!

-مگه ساعت چنده؟

-۶ بعد از ظهره

-!!!

-خوش خواب

-بابا خيلی خسته بودم...ديشب زيادی رقصيدم

-آره خيلی قشنگ رقصيدی...مجلس رو رونق و صفا دادی...

-چاکريم داش وظيفه مون بود...

-آقا زنگ زدم آماده شی...امشب مهمونيه يکی از رفيق هامه گفت يکی رو بيار مجلس رو گرم کنه...

-بابا خسته ام به جون تو...

-ببين پول خوبی می ده ها..

-مثلا؟

-....تومن

-هوم...حالا کی می يای دنبالم؟

-تا يه ساعت ديگه...

-ممم....باشه...خدافظ!

-قربونت...فعلا!

مجتبی يه دو سالی بود که درسش تموم شده بود(جهت حفظ آبرو؛رشته تحصيلی پنهون می ماند)

ولی خب کاری پيدا نمی کرد...رقصش خوب بود..برای همين تو مهمونی ها همش ازش دعوت می کردند تا براشون خارجی برقصه و مجلس شون رو گرم کنه و ...

موهای بلندی داشت که دم اسبی می بستش...با اين موهاش خيلی تو جمع بچه ها معروف شده بود و به اين خاطر به خودش می باليد.....خونوادش خصوصا پدرش از اين وضعيت بسيار ناراضی بودند...هميشه هم با هم دعوا داشتند...

خلاصه اون روز هم مجتبی آماده شد تا بره مهمونی...موقع کفش پوشيدن بود که باباش اومد خونه...

-سلام...کجا می ری؟

-خونه يکی از دوستام ....

-باز هم می خواين برين عياشی و عرقه بازی و کثافت کاری؟

-ااه...باز هم که شروع کردی...همش گير می دی...هر جا برم بهتر از اينجائه...

-پسر من که حريف تو نيستم ولی اين کارا آخر و عاقبت نداره

-ولمون کن...خدافظ!

سعيد هم سر رسيد و مجتبی رو برد....

پدره اومد تو خونه و نشست و رفت تو فکر...آخرش مثل ارشميدس پريد هوا و گفت فهميدم...فهميدم چی کار کنم...صبر کن پسره بياد..درستش می کنم....

ادامه دارد...

راستی فردا می رم شمال ۲ روزه و بر می گردم.فعلا

حامد همتون رو دوست داره