اين مطلب رو به تاريخ ۲۲ مرداد ۱۳۸۳ در نم‌نم تحت عنوان مورچه نوشته‌ام...چون دوستش داشتم دوباره آوردمش:

يه مورچه شده بودم...پی دونه و آذوقه...دنيای بزرگتری پيش رويم بود...دنيايم نسبت به ديروز شايد ۱۰۰۰ برابر شده بود...همنوعان من کاملا مثل هم شده بودند...ديگه از مورچه‌ها نفرت نداشتم...ديگه ازشون برتر نبودم...ديگه اختيار مرگ و زندگيشون دست من نبود...چقدر ترسيده بودم وقتی پای اون آدم بی‌حواس و بی‌خيال٬ داشت روی سرم فرود می‌اومد...هرچی داد زدم٬هر چی بهش اخطار دادم٬توجه نمی‌کرد...شايد هم براش مهم نبودم...سريعترين حرکت ورزشی‌ام رو انجام دادم...شانس آوردم که له نشدم...قلبم تند‌تند می‌زد...هزار تا خط و نشون براش کشيدم...آيا حرفهامو شنيد؟...بعيد می‌دونم٬چون اگه فحشهامو می‌شنيد غيرتی می‌شد و اين دفعه زنده‌ام نمی‌ذاشت...يهو اونو ديدم...وای چقدر خوشگل بود...رفتم جلو و بهش پيشنهاد دادم...سر از حرفم در نياورد...براش توضيح دادم٬گريه کردم٬التماس کردم...اما اون چيزی درک نمی‌کرد...از دستم فرار کرد...نمی‌دونستم مورچه های کارگر عاشق نمی‌شن٬ازدواج نمی‌کنن٬بچه دار نمی‌شن...پس زندگی اونها٬يعنی بهتر بگم زندگی من اينقدر بی‌معنا و پوچه؟...از هزار تا خطر در بريم و فقط آذوقه جمع کنيم تا زنده بمونيم؟...بغض گلومو گرفت...می‌خواستم داد بزنم...اما اينقدر مورچه دور و برم بود و همهمه صداشون اينقدر بلند بود که فريادم گم می‌شد...شايد هم دردم رو نمی‌فهميدن...چون من از دنيای ديگه‌ای اومده بودم...خودم رو نباختم...اين دنيای جديد و بزرگتر به قدری برام تازگی داشت که درد عشقمو فراموش کنم...کوچه سابقمون چقدر گوشه و کنار و جاهای ناشناخته داشت که خبر نداشتم...وای يه گربه داشت نزديک می‌شد...باز هم قايم شدم...چه کنيم ديگه:چنين است رسم سرای درشت٬گهی پشت به زين و گهی زين به پشت...ديروز اون از دست من فرار می‌کرد و امروز من٬زياد به اين موضوع فکر نکردم٬آدم بايد خودشو با شرايط موجود وفق بده...دنبال غذا گشتن و کلا حرکت و تکاپو حس خوبی رو به من می‌داد...از رخوت و خمودگی در اومده بودم...شاداب و سرحال شدم...وقتی ملکه رو ديدم مفهوم زيردست و زبردست برايم دگرگون شد...ملکه ای که جرات تکون خوردن نداره و فقط بايد بخوره و تخم بذاره!!!...اينه مفهوم نظام کارگری٬خيلی از دنيای جديدم خوشم اومد...مفاهيم جديدی رو کشف کردم...دنيايی که توش ياءس٬غم٬عشق٬گرسنگی٬حسادت٬حقارت٬تنبلی و سستی و بی‌پناهی جايی نداشت...
داشتم لذت می‌بردم که صدای زنگ ساعت اومد...از خواب پريدم در حالی که داشتم به مورچه بودنم عادت می کردم...!
(وای دوباره اين دنيای کوچولو!)

پايان