سلام بچه ها حالتون چطوره؟

رفتم شمال.جای همتون خالی.خوب بود...از امروز می خوام درس رو شروع کنم...قول می دم که خوب بخونم...

و اما داستان هام....شرمنده بچه ها که اون يکی رو تمام نکرده داستان جديد رو شروع کردم...اون روز حسه نوشتن داوود رو نداشتم....بعد هم اينکه اون داستانه يهو مثه يه جرقه اومد به ذهنم....نگران نباشين همشون به زودی تمام می شه....راستی می خوام به اين چاقالو ها لينک بدم ....پس لطفا اجازه بدين....اين هم قسمت چهارم داوود:

گفتم به خاطر سارا؟!!!مگه چی شده بود؟سارا چی کار کرده بود؟

با گريه گفت:تو بگو سارا چی کار نکرد؟!!يه عمر داداشمو چرخوند بعد آخرش...(گريه صحبتش رو قطع کرده بود)....رفتم براش يه ليوان آب و دستمال آوردم...بعد که کمی آروم شد گفتم:بعد آخرش چی؟گفت:هيچی بعد...بعد...خيلی راحت داداشمو گذاشت کنار...!

-...يعنی چی گذاشت کنار؟مگه می شه؟اونا که قرار بود همين زودی ها با هم عروسی کنند(حدود ۶ ماه ديگه)...به همين راحتی زد زيرش؟!!!...

پوزخندی زد و گفت:به راحتی ...با نوعی جنون؛مثل آب خوردن گذاشت کنار....يعنی...يعنی...چطور بگم آخه...آخه می دونی چيه اين قدر اين قضيه عجيب و غريب است که خودم هم گيج شده ام و هنوز باور نمی کنم.

-بابا تو که منو خفه کردی(همچنين خوانندگان وبلاگ رو!!!)...بگو چی شده؟..قضيه چيه؟...چرا اينقدر کش اش می دی؟

-آخه ...حامد می دونم که باورت نمی شه..سارا ..سارا...

-سارا چی؟

-سارا هفته پيش با يه پسر ديگه نامزد کرد.می فهمی نامزد!

-چييييييييييييييی؟!!!شوخی می کنی...نه...

-آره حامد نامزد؛سارا نامزد کرد.

ادامه دارد

همتون رو دوست دارم