ده روز گذشته بسیار عجیب و غریب بود...یه جور بدشانسی‌های پشت سر هم...بعد از اینکه اون حقیقت و واقعیت تلخ زندگی‌ام رو فهمیدم که بسیار تکان‌دهنده بود ،اوضاع بهم ریخت...کامپیوتر خراب شد و نمی‌تونستم ویندوز جدید رو نصب کنم...موبایل خراب شد...شیشه ماشین یهو وسط راه از کار افتاد و بالا نمی‌اومد...رفتم بیمارستان و از استاد اجازه گرفتم که مورنینگ نیام و برم ماشین رو درست کنم...داشتم از بیمارستان خارج می‌شدم که یهو یه خانم 40 ساله جلوی ماشین سبز شد و نتونستم ترمز کنم و زدم بهش...صحنه وحشتناکی بود...تا عصر علاف اون بودیم و شکر خدا چیزیش نشده بود...فرداش ماشین رو درست کردم و بالاخره ویندوز رو نصب کردم...شب اومدم مسنجر رو نصب کنم که رو درصد 80 بود که برق رفت!...تو این چند روز مابین هم یه اتفاقی واسه یکی از دوستای خوبم پیش اومده بود که شبها خیلی دیر می‌رسیدم خونه و با سردرد می‌خوابیدم...آلمان هم که با بدشانسی باخت و قهرمانی رو از دست داد...شنبه پیش کشیک بخش زنان بودم که شبش انگار یه جوونی که خودش رو از یه ساختمون 6 طبقه به پایین پرت کرده بود؛ رو می‌یارند اورژانس و با اینکه تشخیص مرگ مغزی براش گذاشته بودند تصمیم می‌گیرند که ببرندش اتاق عمل...انگار تو آسانسور گیر می‌کنند و مریض تو آسانسور فوت می‌کنه...همراهاش که عصبانی بودند تمام شیشه‌های بخش جراحی رو می‌شکونند و بعد می‌یان تو پارکینگ بیمارستان و از بین این همه ماشین،شیشه عقب ماشین بنده رو با یه تکه سنگ بزرگ خورد می‌کنند و با لگد به جون ماشین می‌افتند!!!...هیچی دیگه دو روز علاف کلانتری و دادسرا و بیمه و تعمیرگاه و این حرفها بودم، با تمام اعصاب خوردیهاش تو گرمای بالای 40 درجه!...بعد هم اومدم شمال برای عروسی بهترین دوستم...وقتی داشتم داخل خونه می‌شدم یه موتوری زد به من و بدشانسی‌هام رو تکمیل کرد...فقط جشن و سرور پنج‌شنبه شب بود که کمی حالم رو بهتر کرد...واقعا نمی‌دونم چرا این همه بلا ظرف این ده روز برام پیش اومد؟!!!