بهش گفت:خب تو هم برو...
-نه اونجا به درد من نمی‌خوره...به کلاس من نمی‌خوره...
-يعنی چی به کلاس من نمی‌خوره؟پس اين همه دختر که هر چهارشنبه پا می‌شن می‌رن امامزاده صالح نذر می‌کنن چشونه؟
-چيزيشون که نيست...اما خب محيطش به درد من نمی‌خوره...
-دختر٬دانشجوی پزشکی هستی٬که باش...اينقدر کلاس نذار...امامزاده صالح جواب می‌ده‌ها!...هر کی يه چند وقت رفته بختش باز شده...خودم چند تا دوستام رو می‌شناسم همينجوری شوهر کردن رفتن...چند هفته چهارشنبه‌ها رفتن امامزاده صالح٬بعد يه پسر خوب اومد خواستگاريشون رفتن خونه بخت٬بيا اين‌بار حرف من رو گوش کن٬قد نشو...
-از دلسوزيت ممنون٬ايشالا يه پسر خوب هم پيدا بشه برای خودت که اينقدر مهربونی٬اما خب...می‌دونی...ما امامزاده صالح نمی‌ريم...
-شما؟شما امامزاده صالح نمی‌رين؟می‌شه بفرمايين شما کجا می‌رين؟
کمی مکث کرد٬من‌من کرد:
-م‌م‌م‌...چطور بگم...ما می‌ريم کتابخونه بيمارستان شهدا!!!
دوستش هيچی نگفت!بعدا برای من که ماجرا رو تعريف می‌کرد می‌گفت جا خورده بود وقتی که اين حرف رو شنيد!

عليرضا

*** امامزاده صالح در ۲۰۰ متری بيمارستان شهدای تجريش٬از معروفترين امامزاده‌های شهر تهران می‌باشد...