حنيف يه کاری داشت که زنگ زده بود...داشتيم تلفن صحبت می‌کرديم...صحبت به درس خوندن کشيد:
-تا پره که چيزی نمونده٬من برای درس خوندن می‌رم کتابخونه شهدا...
ـ  
اِ...چه جالب!...کيا رو می‌بينی؟
ـN نفر متنوع می‌يان!...يه سری پسرای فارغ‌التحصيل سالهای پيش که هميشه يه کتاب USMLE دستشونه و سال سوم٬چهارمشونه که دارن امتحان می‌دن و قبول نمی‌شن٬يه سری هم دخترا ديگه٬مثل هميشه!
ـخب اشکالش چيه؟بالاخره هر کسی بايد سروسامون بگيره نهايتاً!
ـخب مجردا آره٬اما «....» و «....» که ديگه ازدواج کردن؛اينا ديگه خيلی بی‌غيرتن که بعد از سه سال از ازدواجشون٬روز روشن پا می‌شن می‌يان کتابخونه شهدا!
خنده‌ام گرفت...خيلی تيکه جالبی بود...!

عليرضا