در اين چند روزه چه من نبودم به من چند استراتژيچ موهوم اتفاق افتاد که بعضی ها خوب بود و بعضی ها بد.چرا؟

استراتژيچ اول من اون مدرس بود که همون بيمارستان بود.حامد!!!صبح تا ۱۲ شب می ری اونجا که چی؟!!!بخيه زدن هم شد کار؟!!!آخه اين هم کاره؟نمی ذاری انترنها کار کنند آخه چرا؟مگه خودت خونه نداری که تو پاويون غذا می خوری؟خجالت بکش.

استراتژيچ دوم من اون شوارتز بود که کتاب جراحی بود.من نمی دونم تو اين مملکت چه خبره؟اگه من استراتژيچم پس تو چرا شوارتز؟تو يه هفته ۹۰ صفحه درس می خونی؟پس کی بره کشاورزی کنه و سيب زمينی و خيار بکاره؟من از همين جا اعلام می کنم چه شورای نجهبان در اون کتابخونه بيمارستان رو ببنده و نذاره اين جوونهای مملکت هی صبح تا شب برن اونجا و درس بخونن...جوون برو بيل بگير؛کشاورزی کن؛يا برو جنگ تا آدام بشی نه اينکه صبح تا شب علاف بشی و آخرش چه چی؟آدام کار بی خود می کنه؟!!!

استراتژيچ سوم من اون زن بود چه ناخان مصنوعی پاش بود.ديدی چه اون مصنوعی ؛طبيعی تو رو هم در آورد...زن!!!آدام ناخان مصنوعی می ذاره پاش؟!!!اين حتی از اون پيتزا و اينترنت هم که من شبها می رم توش نگاه می کنم هم بدتره.تو شخصيت داری؟خاچ بر سرت.خجالت بکش زن!برو حجابت رو درست کن!مرد مگه تو گيرت نداری که می ذاری اين ناموس تو مصنوعی بذاره پاش.من بميرم و چنين روزی رو نبينم!

استراتژيچ چهارم من هم اون اطاق عمل بود که همون سلاخ خونه بود که حامد و ملا قنبرو مزروعی کمونيست دوشنبه تو تهران رفتند...خيالت راحت شد؟رفتی ديدی چه خبره؟به آرزوت رسيدی؟آخه اين هم شد آرزو؟می رن آدام رو سوراخ سوراخ می کنند و اون کارهايی می کنند که آدام شرم می کنه بگه....بعد آخرش چه چی؟اون جوون مرد...آخه چرا؟اون چه آدام بود...سرباز بود..خودم ديدم که تفنج داشت و من تفنج رو خيلی دوست دارم.

و من ديگر هيچ پيامی به شما ندارم و تا دفعه بعد چه من ميام و به شما پيام ميدم ساکت.

سلام بچه ها خوبين؟

ببخشيد که کمی طول کشيد نوشتنم.وقتی ندارم.تا ۱۲ شب تو بيمارستانم شب هم که برمی گردم خيلی خسته ام و به زور می يام ميلامو چک می کنم و می رم...از خيلی از دوستام هم خبری ندارم....صبحها استاجرم . عصرها انترن به آرزوی بزرگ زندگيم رسيدم و وارد اطاق عمل شدم...خيلی با تصورات ذهنيم فرق داشت ولی خب ايرانه ديگه....ولی بعدش خيلی حالم گرفته شد ...بعد اون همه زحمتی که کشيده شد در اثر ايست تنفسی درگذشت....مرگ مريض غمناک ترين چيزيه که يه پزشک می تونه ببينه...شايد هم هنوز به اين چيزها عادت ندارم که بعد مرگ مريض می شينم گريه می کنم و ديگران دلداريم می دن...تو فکر يه چيز جديدم...يعنی يه وبلاگ جديد...ولی اين ديگه عمومی نيست به درد همه هم نمی خوره...می خوام وقايعی که روزانه تو بيمارستان اتفاق می افته رو بنويسم توش...حالا ببينم می تونم يا نه.

فعلا اجازه دارم لينک شقايق رو اينجا بذارم تا بعدا اجازه کاملش برسه.من که حال می کنم با نوشته هاش و همينطور آهنگ متنش.آهای چاقالو ها!من هم آهنگ می خوام ياللاه!

يکی از بچه های ورودی ۸۰ ما هم به جمع بلاگرها پيوست.خانم دکتر شيشوان.انشا الله موفق باشن تو اين زمينه.خلاصه به ساناز هم سر بزنين.

پويا هم مثه هميشه فوق العاده است.ديوونه اش هستم.

دارم جیپسی کينگ گوش ميدم.مثه هميشه اشکم رو در می ياره.منو می بره به...

به زودی قسمت آخر داوود رو می نويسم

حامد همتون رو دوست داره