اين مطلب رو در تاريخ ۸ شهريور ۱۳۸۳ تحت عنوان گنجشکک اشی‌مشی نوشتم...نسبت به اين مطلبم يه احساس خاصی دارم...يک‌جور ادای احترام بوده به يک مرد بزرگ...فرهاد مهراد...

گنجشکک اشی‌مشی پير٬دلش گرفته بود...همش تو لونه‌اش٬يه گوشه کز کرده بود و با حسرت به پرواز گنجشکهای ديگه نگاه می کرد...سالهای سال گذشته بود و طی اين سالها هرگز از لونه‌اش بيرون نيومده بود...او تاوان ترسش را به تلخی داده بود...ترس از اينکه کسی نذاره لب بومشون بشينه٬ترس از اينکه بارون بياد و خيس بشه٬ترس از اينکه برف بياد و گوله بشه و بيفته...او از ترس اين مشکلات و خطرها هرگز بيرون نرفت...پرواز نکرد...آرزوهاشو دفن کرد...موند تو لونه‌اش...پير شده بود...تمام پرهاش سفيد شده بود...ياد جوانی‌اش افتاد...خاطرات خوشی که با جفتش داشت و همچنين اون روز تلخ رو٬يادش اومد...اون روز سرد زمستون٬وقتی که به جفتش گفت ديگه می ترسه از لونه بيرون بره و جفتش اون رو درک نکرد٬در نتيجه خداحافظی ابدی‌ای با هم کردند و جفتش برای هميشه رفت....
قطره اشکی تو چشمهای گنجشکک اشی‌مشی پير حلقه زده بود...اون روز عجيب دلش گرفته بود...پيش خودش گفت:اين همه سال تو اين لونه موندم و پوسيدم چه فايده داشت؟بذار برم بيرون٬هر چی می‌خواد بشه٬چه فرقی می‌کنه مگه؟...تمام انرژی‌شو جمع کرد و پاشو از لونه بيرون گذاشت...خودشو تو هوا پرت کرد ولی بالهاش تکون نمی‌خوردند...طی اين سالها از بس که از اونها استفاده نکرده بود٬از کار افتاده بودند....گنجشکک اشی‌مشی ‌پير تاوان سختی برای ترسش پرداخت...پرواز از يادش رفته بود و نتيجه‌اش سقوط بود...سقوط به داخل حوض نقاشی
!