سلام بچه های عزيزم.خوبين!خوش می گذره؟

بعد مدتها يه روز به خودم مرخصی دادم و نرفتم دانشگاه!و از بيمارستان يه سره اومدم خونه!!!!آخيش!هيچ جا خونه آدم نمی شه....امروز خونه درس می خونم.

تعداد ويزيتورهام داره می ره بالا و اين يعنی افزايش احساس مسووليت.

عزرائيل رو بيمارستان مدرس خيمه زده و بی خيال هم نمی شه.اين دفعه مريض تخت ۲ رو هم بردپيرزن نازنينی بود...حيف شد ...يادمه هميشه می گفت آقای دکتر منو کی عمل می کنين...سرطان مری داشت...کاش عمل نمی شد و لا اقل دير تر می مرد...کاری نتونستند براش بکنن...ديروز برای آخرين بار پانسمانش کردم..موقع تعويض پانسمان اينقدر دعام کرد که نگو....خدا بيامرزدش.

وبلاگ نويسی هم انگار داره تو دانشگاه ما اپيدمی می شه....مصطفی عزيز هم که از بچه های بهمن ۸۰ است به جمع ما پيوست...موفق باشی.

بهرام عزيز رو هم دعا کنين تا مشکلش حل بشه.بوس پاندای عزيز.

ديروز روز بدی بود برام تو بيمارستان.هنوز هم اعصابم سر اين مساله خورده....غلطی کرديم مسوول استاجرها شديم....انگار استاد ديروز از دنده کج بيدار شده بود...دکتر توفيق رو می گم....برگشت هر چی بدوبيراه بود تو جمع به من گفتاون هم چرا؟چون خيلی ها غايب بودن...آخه تقصير من چيه؟اين چيزهايی که به من گفت حقم نبود...به خدا هر کسه ديگه ای جای من بود گريه می کرد...هر چند تو درونم اشک ريختم

برای شنيدن تو که هيچ وقت برام حرفی نداری

بايد بمونم اينجا شايد يه روز بيای ببينی

تموم روزا مثل هم مثل هميشه

صدای قشنگت همه جا شنيده می شه

اما خودت که نيستی ببينی همش عزابه

مثل سرابه وقتی می خوام ديگه نيستی

نيستی که ببينی اشکام ديگه نمی تونن

نريزن بمونن بسازن نمی رن

نيستی که ببينی اشکام ديگه نمی تونن

نريزن بمونن بسازن نمی رن

نيستی که ببينی اشکام ديگه نمی تونن

نريزن بمونن بسازن نمی رن

۱:اين شعر رو به خاطر يه چيز ناراحت کننده ديگه نوشتم.اصلا هم متن شعر به علتش ربطی نداره فقط مناسب حسه الآن من بود

۲:هيچ وقت مثل امروز موقع نوشتن بغض نکرده بودم

۳:برام دعا کنين حالم خوب شه.خيلی دلم گرفته است

۴:دفعه بعد داوود رو تموم می کنم

همتون رو دوست دارم