سلام بچه های عزيز خوبين؟خوش می گذره؟

وای که عجب هفته ای بود....خوبی بيمارستان اينه که هيچ وقت دچار روزمرگی نمی شی..هر روز يه اتفاقی خلاصه می افته....راستی با دکتر توفيق آشتی کردم...تازه گفت خيلی هم دوستت دارم

ديروز داشتم با دکتر پير موذن جراح بيمارستان مدرس و نماينده مجلس صحبت می کردم..يه چيز خيلی قشنگی به من گفت که هيچ وقت يادم نميره...داشتيم راجع به ادامه تحصيل و سختی های پزشکی و طولانی بودن اون و ....حرف می زديم..به من گفت:we lost the game !اگه نتيجه واست مهم نيست بعد از گرفتن مدرک عمومی پزشکی رو ول کن و پشت سرت رو هم نگاه نکن..ولی اگه نتيجه برات مهم هست هر چند که هيچ وقت برنده نمی شی ؛ولی تا آخرش برو ؛ تا اقلا آبرومندانه ببازی...خيلی قشنگ گفت....يه چيز ديگه هم گفت...گفت مهندسی مثل دو سرعت می مونه..بايد تخته گاز تمامش کنی و زود بری سر کار تا فرصت رو از دست ندی...ولی تو پزشکی سرعت معنا نداره..مثل دو ماراتون می مونه..مهم اينه که تا آخرش بری...زمانش فرقی نداره....من که حال کردم با اين حرفش...

درس خوندن هم سخته ..اون هم هر روز...ولی فعلا که باهاش حال می کنم...وقتی که درس می خونم به خيلی چيزها می تونم فکر نکنم و از فکر خيلی چيزها راحت می شم....

وبلاگ جديدم رو شروع کردم...هر چند تازه شروعش کردم ولی به دل خودم نمی شينه...يه کمی خشکه...ولی خب توش راحت ترم...ببينم چطور می شه حالا...سبک عوض کردن خيلی سخته....نوشتن اونجور مطالب هم شجاعت می خواد....

و اما رسيديم به قسمت آخر داوود...هر چند که دلم نمی ياد بنويسمش اما خب قول داده بودم...بنويسمش بعد يه چيزهای ديگه ای هم می گم...اين هم داوود:

من که کاملا گيج شده بودم...بابا اينجا چه خبره؟....سارا با يکی ديگه نامزد کرده يعنی چی؟!!!....اون که نامزد داوود بود...تازه ۲ هفته پيش يه چند روزی رو با هم رفته بودند شمال....بعد چطور می شه که هفته بعدش بره با يکی ديگه نامزد کنه؟!!!...اصلا کی وقتشو داشته؟!!...مگه شهر هرته؟....اصلا خونواده سارا چی؟اونا می دونستن قضيه رو؟...داوود چه جوری با خبر شد؟....همه اين سوالارو از شيرين پرسيدم...اونم گفت:

جمعه هفته پيش بود...دم غروبی..داوود و سارا هم طبق معمول با هم قهر بودند...خلاصه داوود زنگ می زنه به موبايل سارا...يه پسری گوشی رو بر می داره...داوود هم فکر می کنه اشتباه گرفته و قطع می کنه....دوباره زنگ می زنه...باز هم همون پسره گوشی رو بر داشت.

داوود هم می گه شما؟!!اون هم می گه من بايد بگم شما!خلاصه يه بحثی اونجا انجام می شه و پسره می گه من نامزد سارا هستم!!!....داوود هم می گه پس من چی کاره هستم؟!!...پسره هم می گه منظورت چيه؟!!!داوود هم جريان رو تعريف می کنه و می گه من و سارا ۲ ساله که با هم نامزد هستيم و قراره ۶ ماه ديگه هم با هم ازدواج کنيم و ....با هم قرار می ذارن و همديگه رو می بينن و ...پسره هم در آخر می گه با همه اين حرفا ولی سارا رو ول نمی کنه!

فردا صبحش داوود تونست که با سارا تلفنی صحبت کنه و علت کارش رو بدونه..سارا هم بهش می گه ديگه خسته شده بودم...نمی تونستم بيشتر از اين منتظرت بمونم و .........جالب اينجاست که هفته قبلش با هم شمال بودند ولی با اون پسره ۳٬۴ ماهی بود که دوست شده بود...

خوانواده عجيب و غريب سارا هم از قضيه مطلع بودند و جشن نامزدی گرفته بودند(انگار دست به جشن نامزدی گرفتنشون خوب بوده) ....داوود هم تلفن رو قطع می کنه..بعد با گريه قضيه رو برای من(شيرين)تعريف می کنه و بعد می ره تو اتاقش و ....

-جدی جدی داشتم ديوونه می شدم...اين ديگه کيه؟!!!بيچاره داوود من!...حقش نبود...من که می دونم چقدر سارا رو دوست داشت......نتونستم منتظر بمونم يعنی چی آخه؟!!!....

بعله....اين هم ماجرای داوود؛که به يکی از دوستانم قول داده بودم که تو وبلاگم بنويسمش...هر چند خيلی تغييرش دادم و به شکل يه داستان دنباله دار در آوردمش ولی اصل قضيه همين بود....ببخشيد که اين همه طولش دادم...

۱:اين داستان روی خودم خيلی تاثير گذاشت...به نظر من داوود می بايست چشمشو بيشتر وا می کرد....هر چند معتقدم بد و خوب همه جا پيدا می شه...همه دخترا بد نيستند..همون طور که همه پسرا خوب نيستند...

۲:اين قسمت آخر رو تو ييلاقمون تو آلاچيقمون که خيلی دوستش دارم و منظره قشنگی داره نوشتمش...تازه اونجا بود که فهميدم چه جوری تمامش کنم...دلم برای اون نقطه تنگ شده....

۳:تو رو خدا نظرتون رو در مورد اين داستان به من بگيد...چه در مورد خود موضوع داستان؛چه در مورد نوشتنم...به اين نظرات شما نياز دارم

۴:فکر می کردم ديگه سوژه ندارم ولی ديشب تو بيمارستان يه چيز جديد جرقه زد و اومد تو ذهنم....می خوام بنويسمش

۵:اون داستان جنايی رو هم که ۳ ماه پيش قولش رو داده بودم رو دارم تمام می کنم..به محض تمام کردنش می ذارمش اينجا....

۶:منتظر ادامه داستان مجتبی و اعتراف من باشيد...به خدا دوست ندارم که بذارمتون تو خماری ولی نمی تونم همه رو با هم بگم...ايراد از ذهن مغشوش منه که در آن واحد يه عالمه موضوع می ياد تو ذهنم و از بس دهن لقم در جا به شما می گم

۷:در اولين فرصت بر می گردم....لينک دوستان رو هم می ذارم...بوس!

حامد همتون رو دوست داره بعضی ها رو بيشتر.يکی رو از همه بيشتر تر!