مرد خسته بود...او يک پزشک خسته بود...مريضش مرده بود...در طول راه همه‌اش به اين فکر می‌کرد که چه‌کار بهتری می‌توانست انجام دهد تا مريضش نميرد...در راه٬نزديک بود چند بار تصادف کند...آن مرد خسته بود...ذهنش سخت درگير بود...به خانه رسيد...همسر و فرزندانش منتظر خريد چيزی از جانب او بودند...آن مرد خسته بود٬يادش رفته بود بخرد...شرمگين به اتاقش رفت...روز بدی بود...آن مرد خسته بود...خسته بود...