من يک تاريخ‌دان و يا مورخ نيستم...اين مطلب رو هم به حساب تاريخ نگذاريد...يک برداشت آزاد از يک بازه زمانی کوتاه از انقلاب فرانسه است...ادای دينی است به موضوعی که بسيار دوستش دارم و وقتی که برايش در طول عمرم گذاشتم:

سياهی گاری ماتم‌زده از دور معلوم بود...جمعيت بی‌کرانی از گاری تا ميدان بزرگ شهر منتظرش بودند...همهمه مردم کرکننده بود...گوش را آزار می‌داد...ديدن چشمان از هيجان٬از حدقه بيرون آمده‌شان٬دهان کف بر لب آورده‌شان٬دستانی که از خشم به آسمان حواله می‌دادند و شنيدن شعارها و ناسزاهايی که نثار می‌کردند٬مو بر تنم سيخ کرده بود...احساس ترس و نفرت می‌کردم...
پرواز کردم و از جمعيت گذشتم...به گاری مزبور رسيدم...شايد در طول تاريخ هيچ گاری‌ای٬به اندازه اين گاری مورد استقبال قرار نگرفته بود...به درون گاری نگاه کردم...مرد کوتاه‌قد و چاق غمگينی را ديدم که با غرور سرش را بالا نگاه داشته بود و با دستانی از پشت بسته روی گاری ايستاده بود...سرم را بالا بردم و به آسمان نگريستم...آسمان پاريس نيز دلش گرفته بود و می‌خواست بر حال اين مرد مغموم ببارد و بگريد...به دو اسب لاغر و نزاری که گاری را می‌کشيدند نگاهی انداختم؛انگار می‌دانستند و خرسند بودند که يک‌بار در زندگيشان اسبهای کالسکه سلطنتی شده بودند؛سرخوش و با انرژی زياد گام برمی‌داشتند ٬اما حرکت گاری ملکوتی بسيار کند بود٬چون جمعيت زيادی جلوی گاری ايستاده بودند و همين حرکتش را سخت می‌کرد...در ميان جمعيت٬چشمان ناراحتی را می‌ديدم که اگر جرات داشتند جلوی اشکشان را نمی‌گرفتند و احساسشان را بروز می‌دادند اما امان از جبر زمانه که شجاعت را از بين می‌برد و فرد را همرنگ جماعت می‌کند...
افسوس٬افسوس که در اين جماعت گوهر عقل ناياب بود و جهل بر اسب تيزروی خويش چهارنعل می‌تاخت...
از گاری بالا رفتم و به آن مرد غمگين تنها پيوستم...از چشمانش معلوم بود که مدتهاست نخوابيده و کم‌غذايی اثرش را به خوبی در چهره‌اش گذاشته است...به سختی سعی می‌کرد در تکانهای گاه و بی‌گاه گاری خود را سرپا نگاه دارد...چشمان مغموم و سراپا دردش را به من دوخت...چشمان مغموم و مهربانش را...روبرويم مردی با اين وضع نابهنجار ايستاده بود که اصيل‌ترين فرد در اروپا محسوب می‌شد...او لويی بود...لويی شانزدهم...

ادامه دارد...