مردم عجب استقبال گرمی از شاهشان به عمل آورده بودند...قبلا در مسير حرکتش با احترام می‌ايستادند و زنده باد می‌گفتند و دوام سلطنتش را از خدا آرزو می‌کردند و حال خود سلطنتش را به زوال کشانده و در مسير مرگش ايستاده بودند و به او بی‌احترامی می‌کردند و از نزديک شدن زمان مرگش ابراز شادی می‌‌کردند...زمان چه زود اين جمعيت را تغيير داده بود...ابليس زمان چه بی‌رحمانه شيطنت می‌کرد...
افسوس٬افسوس که در اين جماعت گوهر عقل ناياب بود و جهل بر اسب تيزروی خويش چهارنعل می‌تاخت...
در کنار لويی ايستادم...مردی که شاه و سرور اين مردم خشمگين و نادان و ديوانه بود...در کنارش ايستادم و به او پيوستم...می‌ديدم هر چه را که او می‌ديد٬می‌شنيدم هر چه را که او می‌شنيد و احساس می‌کردم هر چه را که او احساس می‌کرد...تنها بود...سلطنتش را در اثر مهربانی به ملت و اشتباهات پدران تاجدارش که فرصتی برای جبرانش نيافته بود؛از دست داده بود...زنش را زندانی کرده بودند و پسرش را به دستان پليد سيمون جلاد سپرده بودند که با هر نفسی که می‌کشيد مرگ را آرزو می‌کرد تا راحت شود...دوستان ديگرش يا گرفتار شده بودند و يا مجبور به فرار گشته بودند...کسی نمانده بود...تنهای تنها بود...
احساس سرما و ضعف می‌کرد...لرز داشت اما سعی می‌کرد نلرزد تا مردم فکر نکنند که می‌ترسد...فشار طناب بر روی دستانش٬انگشتانش را کرخت کرده بود...پيش از اينکه بميرد احساس مرگ می‌کرد...می‌دانست که حکم دادگاه مسخره٬صادر شده و از اين مردم ديوانه انتظار پشيمان شدن٬بيهوده است...
افسوس٬افسوس که در اين جماعت گوهر عقل ناياب بود و جهل بر اسب تيزروی خويش چهارنعل می‌تاخت...
نوجوان ۱۸-۱۷ ساله‌ای به گاری نزديک شد و گفت:مرده باد لويی کاپه...از چشمان کم‌تجربه‌اش انزجار می‌باريد...پرسيديم:اسمت چيست جوان؟...گفت:ناپلئون...گفتيم:از لويی چه می‌دانی؟پاسخ داد:مرد ترسويی است...تعجب کرديم و گفتيم:چطور؟ گفت:اگر من شاه بودم و ۱۰ توپ در اختيار داشتم هرگز نمی‌گذاشتم که يک نفر از درب کاخ تويلری بگذرد و دستگيرم کند...از سيما و چشمانش مشخص بود که به حرفش اطمينان دارد و می‌تواند؛ و ما با چشمان آينده می‌ديديم که او اين کار را خواهد کرد...جوان فريادزنان دور شد...با خود گفتيم:آينده از آن اين جوان است...او خوب می‌داند که با اين مردم چه کند...ديوانگان را بی‌رحمی لازم است...‌

ادامه دارد...