عاقبت ميدان بزرگ شهر نمايان شد...جسم بزرگ و زشت و رعب‌آوری روی سکويی قرار داشت...جانور زشت دهانش باز بود و انتظار اولين طعمه‌اش را می‌کشيد...دهان بازش به گونه‌ای بود که انگار خنده وحشتناکی می‌کند و به فرشته مرگ سلام و خوشامد می‌گويد..زير لب گفتيم:آه٬پس گيوتين اين است...خودمان کرديم٬خودمان در درست کردنش نقش داشتيم...و حال خود صيد آن می‌شويم...لعنت برخودمان باد...
خواستم فرياد بزنم و بگويم:آهای مردم٬اين‌قدر بی‌فا و ناسپاس شديد که مردی را که شاه و ولينعمت‌تان بوده و به خواهش و درخواستهای شما گوش فراداده و اجابت نموده است٬دشمنان را چنان برسرجايشان نشانده که توان برخاستن ندارند را اينگونه پاداش می‌دهيد؟!!!...آهای مردم٬نمی‌دانيد که چه سرنوشت شومی در انتظار شما است؟نمی‌دانيد که خون٬خون در پی خواهد داشت؟نمی‌دانيد که قربانی بعدی اين جانور دهشتناک شما خواهيد بود؟نمی‌دانيد که روزی می‌رسد که در همين ميدان هر پنج دقيقه سر گرم و گران يک نفر بر زمين خواهد افتاد؟نمی‌دانيد که در پی هر سلطنت فروافتاده‌ای٬ديکتاتوری حکم‌فرما خواهد شد؟...نمی‌دانيد...نمی‌دانيد...
افسوس٬افسوس که در اين جماعت گوهر عقل ناياب بود و جهل بر اسب تيزروی خويش چهارنعل می‌تاخت...
به پای گيوتين رسيديم...گاری ايستاد...ماموريت اسبان موکب سلطنتی به پايان رسيده بود...ازدحام جمعيت عصبی‌شان کرده بود و دمشان را در هوا تکان می‌دادند...دو سه بچه شيطان از گردنشان بالا رفته بودند و با يالهايشان بازی می‌کردند...
لويی آشکارا می‌لرزيد٬از سرما و از ترس...در چشمانش وحشت و نفرت موج می‌زد...با خود می‌گفت:حتی مرا از حق اعتراف کردن نزد کشيش نيز محروم کرده‌اند...سالهای زندگيش در ورسای را به‌خاطر آورد...دوران باشکوه حکومت پدربزرگش لويی پانزدهم...مادام دوباری...ماری آنتوانت...جشنهای سلطنتی...صدای شادی و هلهله احترام‌آميز همين مردم دورنگ...همين مردمی که به احترام او تا کمر خم می‌شدند و حال او را وادار خواهند کرد که گردنش را خم کند و طعمه اين جانور کند...چشمانش پر از اشک شد...مهم نبود که مردم ببينند...ديگرهيچ‌چيز مهم نبود...مردمی که زمانی دوستشان داشت٬حال برای ديدن مرگش لحظه‌شماری می‌کردند؛چه چيزی از اين تلخ‌تر برای يک شاه وطن‌پرست و نوع‌دوست خواهد بود؟...

ادامه دارد...