سری به نشانه تاسف تکان داد...قدم بر پله‌ها گذاشت...آرام‌آرام از پلکان بالا رفتيم...به گيوتين رسيدیم...به اطراف نگريست...ديدن اين همه آدم که از هيجان پيچ می‌خوردند قابل باور نبود...خواست چيزی بگويد اما فرياد مردم خشمگين نمی‌گذاشت صدايش به گوش برسد...ناگهان دوباره آن جوان را ديد که گوشه‌ای ايستاده است و با انزجار به مردم می‌نگرد...معلوم بود که کار جمعيت را تصديق نمی‌کند...لويی با خود گفت:بی‌شک اين جوان انتقام مرا از اين جماعت خواهد گرفت...او می‌تواند همان‌گونه که توضيحش را داده بود...او بی‌شک می‌تواند و می‌داند که با اين جماعت ديوانه چه کند...ديوانگان را بی‌رحمی لازم است...
خواست چيزی بگويد و مردم را از سرنوشت شومی که در انتظارش خواهد بود برحذر دارد٬اما نتوانست...اين جماعت برای ديدن مرگش لحظه‌شماری می‌کردند...
افسوس٬افسوس که در اين جماعت گوهر عقل ناياب بود و جهل بر اسب تيزروی خويش چهارنعل می‌تاخت...
ما را به سمت گيوتين بردند...سری را که تا بحال خم نشده بود؛خم کردند و روی تيغه گيوتين گذاشتند...با چشمانش از من تشکر و خداحافظی کرد...بار ديگر آن جوان را ديد و لبخندی بر لبانش نشست...به جمعيت نگريست...هيجان مردم به اوج خود رسيده بود؛از سر و کول هم بالا می‌رفتند تا اين لحظه تاريخی را بهتر ببينند...اميدش به پايان رسيد و زير لب گفت:افسوس٬افسوس که در اين جماعت گوهر عقل ناياب است و جهل بر اسب تيزروی خويش چهار نعل می‌تازد؛اين ديوانگان را بی‌رحمی لازم است...
صدای گوشخراش تيغه دوم و بالايی گيوتين با سرعت سرسام‌آورش به گوش ما می‌رسيد...صفحه جديدی از تاريخ فرانسه ورق می‌خورد...صفحه‌ای که نويسندگانش دانتون٬مارا٬روبسپير٬باراس و ناپلئون جوان بودند...صدای گوشخراش گيوتين هنوز به گوش می‌رسد!

پايان

۱۳۸۴/۱۱/۱۳