سلام.......سلام.

من اومدم....زنده ام....اما خسته...خيلی خسته...و غمگين....

يک سال گذشت....يک سال.....چقدر طولانی بود....چقدر دير گذشت....مثل يه قرن....ديگه بسه...ديگه عزاداری بسه....لباس عزا رو در می آرم....کم کم داشتم خودم رو فراموش می کردم....ديگه بسه....

نترسين من هستم..جای خيلی دوری نرفته بودم...همين نزديکی ها بودم....برای فرار خودم رو تو خيلی چيزها غرق کردم....درس و بيمارستان....ای بدک نبود....ولی از لحاظ جسمی منو از پا انداخت...يه جور زجر خودخواسته بود..يه جور مازوخيسمی...

اي؛گاهی وقتها دلم هوای شما ها رو می کرد ولی نه حسش نبود...حتی وبلاگ روزانه ام رو هم سر نزدم....اصلا آن لاين نشدم...

اما خب دوباره خودم رو ساختم...دوباره اومدم که پيش شما ها باشم...دوباره اومدم که براتون بنويسم هر چند يه مشت چرند و پرند ولی خالی ام می کنه...ببخشيد که به خيلی ها سر نزدم....يه چند تا لينک هم هست که سر فرصت می يارمش....راستی اين چند وقت چه خبر؟دنيا دست کی بود؟شما ها چی کار کردين؟از خيلی هاتون خبر ندارم...يا کتابخونه بودم يا اورژانس(به قول دوستمون چند تا بخيه بيشتر بزنيم؛اما موضوع به همين سادگی نبود؛اين فقط ظاهر قضيه بود)

فردا يه آهنگ می نويسم که خيلی وقت بود می خواستم بيارمش اينجا ولی هر بار نمی دونم چرا نشد..خيلی دوستش دارم...می خوام با نوشتن اون پايان اين دوران بد يک ساله رو اعلام کنم.....خيلی سخت بود..خيلی...نمی دونين چقدر...بجز چند نفر ؛که اون رو هم فقط ديدند لمس نکردند...شايد اين حرفها برای کسانی که فقط منو می بينند عجيب باشه چون هميشه منو خندون و پر سر و صدا ديده اند ..اما...

ببخشيد اگه مطالبم اين دفعه نظم نداشت..فقط می خواستم بنويسم...همين بنويسم...

راستی مطلب دفعه بعد رو خودتون انتخاب کنين...اعتراف رو بگم يا ادامه داستان مجتبی؟لطفا نظرتون رو بگين...مرسی...اين هم يه نوع دموکراسی

دلم برای همتون خيلی تنگ شده بود..خيلی...همتون رو هم دوست دارميکی رو از همه بيشتر

فردا بر می گردم