اين بار می‌خواهم آهنگی از گوگوش را بنويسم...آهنگی که هر روز فريادش می‌زنم و از همه آهنگهاش بيشتر دوستش دارم:

آدما از آدما زود سير می‌شن‌...آدما از عشق هم دلگير می‌شن
آدما رو عشقشون پا می‌ذارن‌...آدما آدمو تنها می‌ذارن
منو ديگه نمی‌خوای خوب می‌دونم‌...تو کتاب دلت اينو می‌خونم
منو ديگه نمی‌خوای خوب می‌دونم‌...تو کتاب دلت اينو می‌خونم
يادته اون عشق رسوا يادته‌...اون همه ديوونگی‌ها يادته
تو می‌گفتی که گناه مقدسه‌...اول و آخر هر عشق هوسه
آدما آخ آدمای روزگار‌...چی می‌مونه از شماها يادگار
آدما آخ آدمای روزگار‌...چی می‌مونه از شماها يادگار
ديگه از بگو مگو خسته شدم‌...من از اون قلب دو رو خسته شدم
نمی‌خوای بمونی توی اين خونه‌...چشم تو دنبال چشمای اونه
همه حرفای تو يک بهونه است‌...اون جهنمی که می‌گن اين خونه است
همه حرفای تو يک بهونه است‌...اون جهنمی که می‌گن اين خونه است

اين شعر تمام حال و هوای حال من هست...اگر در موردش زياد حرف بزنم٬خرابش خواهم کرد...فقط يه چيز بگويم...می‌خواهم تمامش کنم...چون ديگه خسته شدم٬از همه چيز٬از ناراحتی٬از اشک ريختن٬از غصه خوردن٬از نفهميدن زندگی‌ام خسته شدم...می‌خواهم نفس بکشم٬می‌خواهم لذت ببرم٬می‌خواهم شاد باشم...می‌خواهم فراموش کنم و فقط يادگارها را در درونم حفظ کنم و به آنها لبخند بزنم...