اين مطلب در تاريخ مهر ۱۳۸۳ تحت عنوان کميته انضباطی در نم‌نم آورده شد...يک داستان واقعی از زندگی خودم...اين روزها که به فارغ‌التحصيلی نزديک می‌شم٬بيشتر خاطرات اين سالها به ذهنم می‌آيد...:

بفرماييد داخل اين اتاق...نگاه می کنه...روی در نوشته اتاق بازجويی...دم در چند تا دمپايی هستش...با دستش به اونها اشاره می‌کنه...بلی٬بايد بدون کفش بريد تو٬می‌تونين اين دمپايی‌ها رو بپوشين...برين تو و منتظر بمونين...کفشها رو در می‌آره٬يکی از دمپايی‌ها رو پاش می‌کنه و می‌ره تو...يه اتاق نيمه تاريک٬يه ميز اون وسط هست که يه چراغ مطالعه روشن‌٬روشه...مطمئنه که رنگ صورتش مثل گچ سفيد شده...از اضطراب شکمش درد اومده...می‌شينه روی صندلی...اينقدر افکارش پريشونه که نمی‌تونه روی چيزی تمرکز کنه...به دستاش نگاه می‌کنه٬علاوه بر اينکه سرد شده تمام عضلات کف دستش می‌پره٬به طور عصبی خنده‌اش می‌گيره...تعجب می‌کنه٬تا حالا هيچ وقت اينجوری نشده بود...ای ديوونه...واقعا ديوونه و بدبختی تو...کاری کردی که درست تو ايام ‌امتحانات ‌پايان ‌ترم بيای اينجا...هيچ کی هم نيست که به دادت برسه...همه دارن درس می‌خونن ولی تو بجاش حکم اخراجت اومده...حس درس خوندن ديگه برات نمونده...جراتش رو هم نداری به خونواده‌ات بگی...دلشون خوشه که بچه‌شون داره درس می‌خونه و امتحان می‌ده...اونوقت تو اينجا نشسته‌ای و منتظری که چی می‌خوان بگن و چی کار می‌خوان باهات بکنن...‌‌
صدای در افکارش رو به هم می‌ريزه...
يه مرد ريشو می‌ياد تو...از اضطراب نمی‌تونه درست بلند بشه...معلوم نبود اون مرد تو صورتش چی ديد که بهش گفت:آروم باشيد فقط چند تا سوال و جوابه...می‌شينه...مرد يه پرونده همراهشه...اونو باز می‌کنه و ورق می‌زنه...خودکارش رو در می‌آره...اولش يه بسم الله می‌گه و با يکی از حديثهای پيامبر حرفش رو شروع می‌کنه...
-خب٬شروع می‌کنيم...دقيقا توضيح بديد چه اتفاقی افتاده...
از اضطراب زياد دستشويی‌اش گرفته بود...يه حرکتی به خودش می‌ده و تمام چيزهايی که يادش می‌اومد رو توضيح می‌ده:
بحث سر انتخاب روز امتحان ميان ترم يکی از درسهامون بود...اون درس رو بچه های ورودی يک ترم پايين‌تر از ما هم برداشته بودند...نماينده کلاس از بچه‌های اون ورودی خواست که کلاس رو ترک کنند...همه رفتند بجز اون...
دختری که اصلا ازش خوشش نمی‌اومد و چند بار با هم برخورد داشتند...
بلند شده بود و داشت با نماينده‌شون چونه می‌زد که يهو اين دختره پريد تو حرفهاشون و شروع کرد به بد‌و‌بيراه گفتن بهش...برگشت و بهش گفت:مگه قرار نبود شما هم از کلاس بيرون برين؟...دختره نشست...بحث ادامه پيدا کرد...دختره ناراحت٬بلند شد و در حالی که داشت از کلاس بيرون می‌رفت جلوی چشم همه شروع کرد به توهين کردن بهش...قاطی‌کرد...از خشم نمی‌فهميد چی کار می‌کنه...بلند شد...در کلاس رو باز کرد و هلش داد بيرون...يهو خودش واستاد...تازه فهميد چی کار کرده...يخ زده بود...دوستاش دويدند و اون رو بردند عقب...
هيچ کاری نمی‌کرد...مسخ شده بود...فقط صدای دختره رو می‌شنيد که تهديدش می‌کرد و می‌گفت ازش شکايت می‌کنه...
مرد سوال دوم رو می‌پرسه:اين خانم گفته که اگه جلوی شما رو نگرفته بودند قصد ضرب و شتم ايشون رو داشتيد.اين درسته؟
-نه٬دروغه...من که بهتون گفتم٬بعد از اينکه اون کار رو کردم کاملا آروم وايستادم و هيچی نگفتم...درجا از کارم پشيمون شده بودم.
مرد:ولی اين خانم ادعای ديگه‌ای داره!
-چی بگم والله!...بعد يهو يه چيزی به ذهنش می‌رسه:ببخشيد می‌تونم بپرسم اين شکايت در چه تاريخی صورت گرفته؟
مرد:سه روز پيش.
-سه روز پيش؟!!!!...اين مساله يک ماه پيش صورت گرفت...بعد هم اينکه من تو کلاس٬پيش چشم همه ازش عذرخواهی‌ کردم...اون هم قول داد که شکايت نکنه و همه چيز رو تمام شده بدونم!
مرد:به هر حال ايشون سه روز پيش شکايت کرده!
-آخه چرا؟...اون هم درست وسط امتحانات...زمانی که کسی نمی‌تونه از من حمايت کنه...
مرد:اين چيزها به من مربوط نيست...سوالات من تمام شد...تا اطلاع ثانوی شما حق تحصيل و همچنين امتحان دادن رو نداريد تا حکمتون بياد...!!!
از اضطراب می خواست بالا بياره...
همه چيز داشت فرو می‌ريخت...‌اقلا بذارين امتحانات اين ترم خودم رو بدم(با چه اميدی؟اون که نتونسته بود چيزی واسه امتحان فرداش بخونه!!!...)هر حکمی که می‌خواين بدين از ترم بعد اجراش کنيد...
مرد نگاهی بهش می‌کنه٬دلش به رحم می‌ياد...می‌گه: خيلی خب٬درخواستتون رو بنويسيد٬شايد موافقت بشه!...
و اون پسر با اراده‌ای مثال‌زدنی تمام امتحانات اون ترم رو با اون اوضاع خرابش با موفقيت می‌گذرونه...ترم بعد که می‌شه حکمش می‌ياد...يک ترم تعليق...که البته با اعتراضی که می‌ده و با کمک دوستانی که در پشت پرده داشت اين حکم هم می‌شکنه و همه چيز به حالت عادی در می‌ياد...
الآن ۳ سال از اون دوران می‌گذره و اون پسر فقط از خودش می‌پرسه که چرا اين دختر بعد از اون عذرخواهی توی جمع و بعد از قولی که خودش داده بود درست تو ايام امتحانات ازش شکايت کرد؟

پ.ن: اگر اين داستان رو باور نکرديد٬بايد بگم اين داستان دقيقا در عالم واقع اتفاق افتاده و حقيقت دارد...لحظه به لحظه‌اش جلوی چشمامه...هنوز هم بعضی شبها کابوسش رو می‌بينم...