اين داستان برداشت آزادی است از زندگی حضرت مسيح٬پيامبر صلح و دوستی:

نوشته بود:عيسی شخصيتی تاريخی با تاثير بهت‌آور بود٬شايد يکی از مرموزترين و الهام‌بخش‌ترين رهبرهايی که جهان تا به حال ديده است...عيسی زندگی‌ای سراسر ايهام و استعاره داشت٬بايد داستانهای زندگی او را به چشم استعاره ديد و به معنای واقعی‌اش پی برد...عيسی به عنوان مسيح موعود٬پادشاهان را به زير کشيد٬ميليونها نفر را الهام بخشيد٬فلسفه‌های جديدی را پايه گذاشت٬به عنوان فردی از اعقاب سليمان و داوود٬عيسی ادعايی بر حق برای تصاحب تاج و تخت يهوديان کرد...تورات جا به جا از آمدن مسيح خبر می‌دهد که يهوديان را آزاد می‌کند٬نشانه‌هايی که می‌گويد همه با عيسی مطابقت دارد و ...
به فکر فرو رفتم...قرآن می‌گويد عيسی پسر مريم...چرا؟...چه نيازی به اين است که يک پيامبر٬زندگی شگفت‌انگيزی داشته باشد...يعنی مريم هيچ‌گاه شوهر نداشته است؟...نوشته است داستان زندگی عيسی سراسر از استعاره است...اين مرا به فکر وا می‌دارد...می‌گويند:عيسی هيچ‌وقت زن اختيار نکرد...چگونه می‌شود پيامبر عشق و محبت٬هيچ‌گاه خود عاشق نشود؟...کدام پيامبر در طول تاريخ سنت الهی ازدواج را انجام نداده است؟...کمی از منطق الهی و تاريخی به دور است...می‌گويند يهوديان همواره و هنوز به آمدن مسيح اعتقاد داشته و دارند٬پس چرا به عيسی ايمان نياوردند؟...فقط چون٬در طی قرنها مسيح‌هايی کاذب ظهور کرده بودند و ادعای مسيحا بودن را داشته‌اند؟...نه٬نشانه‌ها بس روشن بود٬عيسی همان مسيح موعود بود٬پس چرا باورش نکردند؟...چرا؟...آيا مسيح بر صليب رفت؟...آيا بر صليب کشيده شد؟...مسيحيت می‌گويد که عيسی بر صليب کشته و سپس زنده شد و به آسمان رفت٬قرآن می‌گويد عيسی بر صليب نرفت و کسی شبيه او به صليب کشيده شد و عيسی به آسمان پر کشيد...منظور از به آسمان رفتن چيست؟...دوباره به خاطر آوردم:زندگی عيسی سراسر از استعاره است...حقیقت چيست؟...حقيقت؟...
سرم درد می‌کرد و چشمانم تار شده بود...هی تکرار می‌کردم:حقيقت٬حقيقت...تکرار اين واژه حالت خاصی به من داده بود٬نوعی حالت خلسه بهم دست داده بود...نه خواب بودم و نه بيدار...حضور مردی را در اتاقم حس کردم...قلبم به تپش درآمده و عرق سردی بر پشتم نشسته بود...عجيب بود٬از حضور ناگهانی‌اش نه می‌ترسيدم و نه تعجب می‌کردم٬احساس خوشايندی داشتم٬حس يک آشنايی غريب...با او حرف می‌زدم بدون آنکه لبهايم تکان بخورد؛لحظات عجيبی بود...آن مرد سوالاتم را می‌دانست و همچنين پاسخش را...چشمانم را بستم و با او پرواز کردم...به ۲۰۰۰ سال پيش...به سرزمين مقدس٬ارض موعود...فلسطين!

ادامه دارد...