ولوله‌ای در شهر برپا شده بود...همه٬زن و مرد زبان می‌گزيدند و آهسته با ريشخند٬پچ‌پچ‌کنان می‌گفتند که مريم باردار شده است...مريم٬تنها خادم زن هيکل سليمان...مريم مقدس٬مريم پاک...بسيار عجيب بود٬چرا که همه می‌دانستند٬يوسف نجار٬شوهر مريم در رعد و برق سال گذشته٬به علت افتادن درخت بر رويش٬از کمر فلج شده بود...پا به ماه نشان می‌داد و برآمدگی شکمش٬زايمان را قريب‌الوقوع اعلام می‌کرد٬همين شگفتی مردم را واداشته بود...بدگويان می‌گفتند که مريم با پوشاندن لباسهای گشاد و چادر٬آن را مخفی کرده بود...فقط خدا می‌دانست و مريم٬که پدر بچه کيست و مريم نيز روزه سکوت گرفته بود و به سوالات کنجکاوان پاسخ نمی‌داد...واضح بود که نوزاد پسر مريم است و نه پسر خدا٬مريم مقدس٬مريم پاک...مريمی که از تبار سلاطين يهود بود٬از تبار داوود و سليمان...
به آن مرد نگريستم...در حالی‌که چشمانش از ديدن درد و رنج آن مادر٬پر از اشک شده بود گفت:مگر مهم است که پدر هر کسی چه شخصی باشد؟مهم اين است که نوزاد سر سفره چه کسی بزرگ شود و بعدا چه‌جور آدمی گردد...مهم اين است که چه نامی از خود برجای گذارد...و اين نوزاد٬عيسی بود٬مسيح يهود٬از تبار پادشاهان مقدس٬عيسی پادشاه يهود و نجات‌بخش بشر...
مدتی گذشت و مريم دوباره در ميدان شهر پديدار شد...اين‌بار نوزادی را در آغوش داشت...عيسی را به همه نشان می‌داد و با چشمانش به همه می‌گفت او مسيح شماست...افسوس که کسی درک نمی‌کرد...پس از مدتی سر و صداها خوابيد و همه به خانه‌شان برگشتند...همچون بسياری از اتفاقات روزمره جامعه که سر و صدايی به پا می‌کند و سپس خاموش می‌شود...چون فواره‌ای که بلند می‌شود و مدتی بر اوج می‌ماند و سپس فرو می‌افتد...
مريم به خانه برگشت...کار سختی در پيش داشت٬علاوه بر مسووليت شوهر بيمار و فرزندان خردسالش٬نوزاد ديگری بر بار مسووليتهايش افزوده شده بود...
آن مرد آشکارا می‌لرزيد٬ديدن سختيهای آن زن دلش را به درد آورده بود...
عيسی بزرگتر شده بود و چيزهای بيشتری از دنيای اطرافش می‌فهميد...با همسالانش در کوچه بازی می‌کرد٬اما بين همبازيانش الفت و دلبستگی شديدی با دختربچه شيرينی داشت...مريم مجدليه از تبار آل بنيامين٬بنيامين پسر يعقوب و برادر يوسف...دختربچه‌ای با موهای بلند وقرمز که همواره در مسابقه دويدن عيسی را جا می‌گذاشت...
آن مرد وقتی به بازی اين کودکان می‌نگريست٬لبخند کمرنگی بر لب داشت و وقتی نگاهم را ديد محجوبانه سر بر زمين افکاند و گفت:اين پسر از همان کودکی عاشق اين دختر بود...عاشق مريم٬هم اسم مادرش!

ادامه دارد...