عيسی جوان رشيدی شده بود٬در ناصريه درس خوانده بود و ملقب به عيسی ناصری بود...الهامات خداوند را دريافت می‌کرد و فهميد که کارش آغاز شده است...او مسيح بود...به زادگاهش برگشت...مردم را به دين راستين دعوت کرد...يهوديان خشن را به عشق و محبت و دوستی فراخواند...خاخام‌های يهود را از انحراف تحذير کرد...اعلام کرد که او مسيح است...ولی عجيب بود٬چرا کسی باور نمی‌کرد؟
آن مرد گفت: بزرگان يهود و کنيسه نیازی به مسيح نداشتند٬نيازی به پادشاه يهود نداشتند٬آنها خود پادشاه يهود بودند و مسيح بنيان سلطنتشان را به هم می‌ريخت٬به همين دليل او را کاذب می‌خواندند...
ناگهان عيسی٬مريم را ديد٬همبازی بچگيش٬عشق فراموش نشدنی‌اش...پيامبر عشق و محبت٬عشق به خدا و همنوع را د‌رکنار عشق به مريم می‌خواست...از او درخواست ازدواج کرد و مريم از آن پس تا ابد در کنار عيسی بود...
شگفت‌زده به آن مرد نگريستم٬متوجه سوالم شد و گفت:نه٬او پاک بود٬او مريم پاک بود همچون مادر عيسی...به استعاره‌ها توجه کن٬مريم چون با عيسی همراه شد به راه راست هدايت گرديد و سعادتمند شد...مريم پاک بود و آن داستانها پوچ و تباه است...
چه جمعيت زيادی گرد آمده بود...همه به گرد صليبی جمع شده بودند...اما عجيب بود٬او دقيقا عيسی نبود بلکه شبيهش بود...عيسی کمی آنطرف‌تر با صورتی پوشانده در کنار هر دو مريم ايستاده بود...
آن مرد به تلخی گفت:يهودا خيانت کرد و سزايش را ديد...خدا هيچ‌وقت مسيح را بر صليب نمی‌خواست؛در دلها می‌خواست...مسيح کارش پايان يافته و عملا قدرت خاخام‌ها را فروريخته بود٬پس به زندگی پنهانی‌اش ادامه داد...
گفتم:واقعا ماموريت مسيح پايان يافته بود؟گفت:نه٬در حقيقت تازه آغاز شده بود اما کاری که مسيح می‌بايست انجام دهد؛بايسته انجام شده بود٬حال نوبت پيام مسيح بود که دنيا را درنوردد٬ظالمان را از تختشان به زير کشاند و نهال عشق و دوستی و محبت را بر دلها بکارد...ديگر نيازی به جسم عيسی نبود...زندگی مسيحايی او پايان يافته بود...
به او گفتم: و پس از آن عيسی چه شد؟...مرا کشاند و به مقبره‌ای رفتيم...زانو زديم...مقبره زنی بود...آهسته سخن می‌گفتيم و رازهای مگو را برايم فاش می‌کرد...
چشمان پر از اشکم را باز کردم...کسی در اتاقم نبود...با خود گفتم:آن مرد چه کسی بود؟

پايان

۸۵/۳/۱۴