سلام دوستان من!چطورين؟خوش می گذره؟من هم خوبم...خيلی خوب!

اين داستان رو همين امروز نوشتم...می تونه واقعيت داشته باشه...شايد اوردنش اينجا درست هم نباشه ولی من می يارمش...هر پزشکی هم که خوشش نيومد بره در عوض به مريضهاش برسه!

صحنه اول؛کنار يک دکه روزنامه فروشی:

-سلام عزيز....-سلام خوبی؟چی شد؟قبول شدی؟...-(شادی و شعف)آره قبول شدم

-(از صدا به وضوح شادی احساس می شود)راست می گی؟چی؟...-(غرور و شعف)پزشکی شهيد بهشتی...-وای چقدر خوشحالم عزيزم.مبارکه.حقت بود....-ممنونم.تو هم به من خيلی کمک کردی؛لحظاتی که نياز به يکی داشتم که آروم بشم اين تو بودی که به من آرامش می بخشيدی.....

-(شادی)....بايد شيرينی بدی خره!...-چشم همين بعد از ظهر!

وقرار می گذارند(حامد:مهم نيست کجا!)

صحنه دوم؛ظهر؛در منزل:

بعد ازشادمانی اوليه؛مشغول نهار می شوند.....زنگ تلفن!

الو...سلام بابايی...چطوری؟...چی؟!!!....کی؟!!!!.....وای!....کجايين الآن؟!!!.....باشه الآن....خداحافظ!

-کی بود؟...-بابابزرگ بود...می گفت...می گفت...-()چی می گفت؟..

-هيچی گفت دوباره قلب مامان بزرگ گرفته و بردنش بيمارستان...-!!!...کدوم بيمارستان؟...-بيمارستان مدرس؛بخش قلب(حامد:که اين ماه انترن نداشت!!!)

صحنه سوم؛بيمارستان مدرس؛بخش قلب؛عصر!

-(غضب وبغض و التماس)آقا؛دکتر نيومده؟مامانم داره از دست می ره....

-(بی تفاوت)زنگ زديم پاويون...داره می ياد...

-پس کی می ياد ؟...ما الآن دو ساعت و نيمه که اينجاييم...پس اقلا بذارين مامانم رو ببريم به بيمارستان ديگه(حامد:يعنی خصوصی؛به نظر من حق داره. نه؟)

-داره می ياد ديگه...الآن اگه مريض رو تکون بدين حالش بدتر می شه و خطرناکه..اگه می خواستين ببرين بيمارستان خصوصی بايد همون اول می بردينش...تازه کجا بهتر از اينجا؟!!!..مدرس مرکز قلبه!!!!(حامد:مثلا!)

-خب پس چرا به مريض نمی رسند؟..-اينجا دولتيه...مريضهای ديگه هم هستن....فقط مريض شما که نيست...تازه پزشک هم حق داره يه کم استراحت کنه يا نه؟(حامد:به نظر شما راست می گه؟!)

يهو صدای بلندگو:

کد آبی در بخش قلب...کد آبی در بخش قلب....کد آبی در بخش قلب....(حامد:يعنی مريضی در بخش قلب ايست تنفسی و قلبی کرده وهمه بيمارستان به کمک بشتابند!!!)

صحنه چهارم؛بيمارستان مدرس....تو راهروی بيمارستان...غروب!

-الو!(حامد:که از صد تا زهرمار هم بدتره!)-سلام عزيز...-چی شده؟چرا نيومدی سر قرار؟!!-قرار چيه بابا؟-الو!چی شده؟چرا گريه می کنی؟کجايی اصلا؟..-بيمارستان!(حامد:سلاخ خونه يا جلادخونه!)

-اونجا چی کار می کنی؟چه اتفاقی پيش اومده؟...-مامان بزرگم....-خب؟..-هيچی تموم کرد...تموم کرد..تموم....-چی؟!!!

-کشتنش...پزشکها کشتنش....کشتنش...اگه می دونستم پزشکی اينطوريه هرگز نمی رفتم...هرگز..لعنت به اين رشته که آدم رو اين قدر سنگدل و بی تفاوت به آدمها می کنه...از اين رشته متنفرم وباز  گريه

شايد می خواين بگين که اينجا به نيمه خالی ليوان نگاه کردم و ....می دونم...نيمه پر ليوان رو که همه می دونن:پزشکی مقدس است واز اين حرفها...ولی اين هم می تونه واقعی باشه يا بهتر بگم واقعی هست....دوستان و همکاران عزيزم کمی به اين فکر کنين...به مسوليتی که به هر حال رو دوشتونه...جون آدم کم چيزی نيست!

ديروز و امروز جشن ورودی های جديد بود...حس خاصی به من دست داد...می خواستم برم جلو و يه چيزهاييرو بهشون بگم؛اما گفتم به من چه...دير يا زود خودشون می فهمن....پزشکی عاليه اما سخته...فقط و فقط علاقه هست که آدم رو می تونه نگه داره وگرنه برو و ولش کن احمق عزيزم!

غذا خوردن من هم عجيب و غريبه ها!..می دونين دارم چی می خورم:کاکائو به همراه خيارشور...اينقدر دوست دارم....

به من گفته شده که اعتراف رو بگم ولی هنوز وقت هست تا در اين مورد نظر بدين....

راستی سبک اين دفعه من چطور بود؟

همتون رو دوست دارم