عرق از سر و رويش می‌چکيد...بازی پوکر به اوجش رسيده بود...روز٬روز او نبود در حاليکه دستهای فوق‌العاده‌ای آورده بود...تمام زندگی‌اش را تبديل به ژتون کرده بود و در بازی امروز گذاشته بود...بازی سنگينی بود؛هر پوت يک ميليون تومان بود٬يعنی با هر بله‌ای که می‌گفت پيه يک پوت را به تن می‌ماليد...سه بار فول آس آورده بود که با بدشانسی زير رفته بود...تا حالا بيشتر ژتونهاش رفته بود...
سردست رو نگاه کرد٬دوپر آس...بد نبود...بله داد...ورق‌ريز٬ريخت و نفر بعد هم گفت:بفرماييد و نفر چهارم گفت: دوبل...قبول کرد...اولی سه تا خريد...نفر دوم که دوبل زده بود يک کارت خريد...تو فکر رفت٬يعنی اون هم دوپر آس بود؟...پس ورقش رو  نشکوند و يک کارت خريد و ساموار پارول داد...بعدی هم ساموار قبول کرد...آخری گفت: تايم٬يه نگاه کرد و گفت: دوبل بعد...تو دلش گفت:نکنه اون سردست سه بود و کاشه کرده بود...ورق آخر رو يواش نگاه کرد...آس بود...فول آس...درجا گفت:دوبلش...بعدی اون رو قبول کرد و گفت:خوبه...آخری درجا گفت:دوبل بعد...می‌خواست دوبل بزنه ولی مکث کرد٬تا حالا ۱۶ پوت شده بود...ترس ورش داشت٬اون يه کارت خريده و اين همه داره دوبل می‌زنه...اگه يارو فول بود اين همه نمی‌زد٬آخه خودش فول آس بود...پس دو حالت داره يا داره بلوف می‌زنه يا سردست کاره بوده و با نامردی يک کارت خريده...ديگه دوبل نزد و گفت باشه...نفر دوم دستش رو ريخت و قبول نکرد...بهش گفت:رو کن...طرف گفت:رنگ دل...خشکش زد...باورش نمی‌شد که طرف يه‌پا رنگ بود و سردست دوبل زده باشه...به اين می‌گن آخر بدشانسی...
يه بدبياری ديگه آورده بود...به خودش گفت:نبايد خونسردی‌تو از دست بدی...گفت:تايم چقدر مونده؟...گفتند:يک ساعت...ژتونها رو شمرد و ديد ۱۰ تا مونده...ياد حرف پدربزرگش افتاد که هميشه می‌گفت:هميشه می‌گن قمار٬باز...هيچ‌وقت نمی‌گن قماربر...قمارباز هيچ‌وقت در کل برنده نمی‌شه...به خودش گفت:از ۱۵۰ تا فقط ۱۰ تا مونده...يه کمی فقط از زندگی‌ام مونده٬يا همين اينقدر رو هم از دست می‌دم يا جبرانش می‌کنم...
بازی رو ادامه داد...دو سه بار سه سردستش در عين ناباوری باخت اما با چند تا دست خوبی که آورده بود يه‌کمی جبران کرده بود...دوباره شمرد٬ديد که ۶۰ تاست...در عين نااميدی ديد که فقط ۱۰ دقيقه مونده...پيش خودش گفت:فقط يه دست خوب...
يه نگاه به دستش کرد...باز هم نفر اول بود...هشت و نه و سرباز و دام خاج و يه سرباز دل...گفت:بله...نفر دوم هم گفت:بله...سومی گفت:دوبل...چهارمی گفت:باشه...يه‌کم فکر کرد و پيش خودش گفت:پارنگ می‌رم٬ بعد بلند گفت:باشه...دومی هم گفت:باشه...ورق‌ريز گفت:کارت بخريد...سومی که دوبل زده بود٬گفت:دو کارت...چهارمی گفت:يک کارت...خودش هم گفت:يک کارت...دومی هم گفت:۳ کارت...ورقش رو نديد و گفت:ساموار پارول٬عادتش بود...دومی گفت:دوبل بعدش...سومی گفت:دوبلش...چهارمی هم گفت:دوبل بعدش...عجب بازی شده بود...تو يه دور شده بود ۱۶ پوت...معلوم بود همه دستشون قويه...دستش رو يواش‌يواش و با دلهره باز کرد...باورش نمی‌شد...ده خاج بود...يعنی هشت٬نه٬ده٬سرباز و دام خاج داشت...يکی٬دو ثانيه مغزش دستی که می‌ديد رو نمی‌تونست درک و حلاجی کنه...استريت فلاش خاج!...گفت:۳۲ پوت!...دومی گفت:باشه...سومی گفت:REST!...چهارمی باز هم گفت:باشه...
يه‌کم فکر کرد...۶۰ تا ژتون دارم٬اگه قبول نکنم بايد ۳۲ تا رو بدم٬اگه قبول کنم بايد پيه از دست دادن تمام زندگی‌ام رو به تنم بمالم...اون يارو ۲ کارت خريده٬حداکثر دستی که آورده می‌تونه کاره باشه...اونی هم که ۳ کارت خريده امکان نداره بالاتر از کاره شده باشه٬می‌مونه اون آخری که فقط يه کارت خريده٬يا فول آسه يا رنگ...يا سردست کاره باشه که بعيده چون سردست دوبل نزد...و يا اينکه اون هم می‌تونه استريت فلاش شده بوده که در اين صورت به احتمال زياد مال من پايين‌تره چون خاجه...ولی اين دست رو نبايد ريخت٬اگه قراره با اين دست هم ببازم يعنی امشب قسمت بوده که تمام زندگی‌ام رو ببازم...
درحاليکه نفسش بالا نمی‌اومد به سختی گفت:باشه...نگاه کرد٬فقط ۵ دقيقه مونده٬ولی چه فايده...اگه ببازه ديگه ژتونی براش نمی‌موند تا بازی کنه٬اگه هم می‌موند مگه تو ۵ دقيقه چقدر می‌شه جبران کرد...نفر دوم هم گفت:باشه...گفت:همه REST رو اعلام کنند...سومی گفت:۱۹۰...چهارمی گفت:۱۳۰...خودش گفت:۶۰...دومی هم گفت:۱۲۰ تا...گفت:رو کنين...قلبش در نهايت سرعت می‌زد...
دومی گفت:فول آس با دام...سومی گفت:کاره شاه با بغل آس...سومی گفت:رنگ پيک...در حاليکه صداش می‌لرزيد گفت:بريزيد٬همه بريزيد...استريت فلاش خاج!...سکوت عجيبی حاکم شده بود٬نفر سوم باورش نمی‌شد که باخته٬ولی بازی همين بود...دومی ۱۲۰ تا و چهارمی ۱۳۰ تا به سومی دادند که پولش بيشتر از نفر برنده بود...نفر سوم هم ۱۸۰ تا رو به اون داد...دومی و سومی از بازی کنار رفتند...شمرد٬شده بود ۲۴۰ تا...فقط ۳ دقيقه مونده بود...
۲٬۳ دست ديگه هم گذشت...دست آخر رو دادند...نگاه به دستش کرد...طرف دوبل زده بود...دستش رو خوب نگاه کرد٬قلبش باز می‌زد...سردست کاره آس بود...گفت:REST !
........................................................................................................
وقتی بازی تمام شد٬ژتونها رو شمرد...۶۰۰ تا بود...پيش خودش گفت:خدا به من زندگی دوباره‌ای بخشيد٬ديگه هيچ‌وقت بازی نخواهم کرد...اما او يک قمارباز بود!

پ.ن: خودم موقع نوشتن اين داستان هيجان داشتم و قلبم می‌زد...