مرد خسته بود...تمام پولش را باخته بود...بغض گلويش را می‌فشرد و اعصابش تحريک شده بود...مرد خسته بود...در را باز کرد و به داخل خانه رفت...نيازی به گفتن نبود٬از قيافه‌اش معلوم بود که باخته است...زنش با چشمان ملامت‌گرش نگاهش می‌کرد و با غرغر به او سرکوفت می‌زد...مرد خسته بود٬دلش سخت شکست...به خاطر تهيه خانه بزرگتر که هميشه خواسته زنش بود و بارها به خاطر آن به او سرکوفت زده بود٬تمام پولش را قمار کرده و باخته بود...خستگيش بيشتر شده بود...تصميمی آنی گرفت...به بالکن رفت...مرد خسته بود٬سخت خسته بود...