بخش اطفال لقمان هم به پايان رسيد...بيمارستانی که واقعا آخر دنياست...مقصد نهايی تمام مسموميت‌ها و خودکشی‌ها...جايی که اعتياد و فقر بيداد می‌کند...متاسفانه...
امروز نمی‌خوام به اين قصد بنويسم که غرغر کنم يا بگم که بريده‌ام يا اينکه کسی برای من و امثال من دلسوزی کند ولی واقعا رشته و کار ما سخت است...
هيچ‌وقت شده ساعت ۲ صبح اجبارا پاشی و تا مثلا ۵ صبح بری سر کار؟...اون‌هم درحاليکه گيج خوابی و نای باز کردن دهان مبارک و حرف زدن نداشته باشی٬اون‌وقت بايد مريضی رو در کنار همراهان مضطرب و نگرانش با دقت معاينه کنی و ازش شرح‌حال دقيقی بگيری...
جمعه کشيک بودم...وقتی که همه ملت داشتند استراحت می‌کردند و يا تو خيابونها دوردور می‌زدند و يا مهمونی می‌رفتند و يا با رفيقشون می‌رفتند رستوران و عشق و حال می‌کردند٬من داشتم معده يک دختر ۱۰ ساله رو شستشو می‌دادم که با ۱۰ عدد قرص ايمی‌پرامين خودکشی کرده بود و در همون حال به مادر و پدر بيچاره‌اش دلداری می‌دادم و شرح‌حال دقيق می‌گرفتم و تو خودم غصه می‌خوردم که چرا يه دختر بچه که تو اين سن بايد شاد باشه و بازی کنه٬به فکر مرگ بيفته و حتی بخواد اون رو تجربه کنه...وقتی همه ملت داشتند خوش می‌گذروندند و شادی می‌کردند من می‌بايست ميون ژل ليدوکايين و اسيدمعده و استفراغ و شارکول دست و پا می‌زدم و محيط اطرافم همه‌اش گريه و جيغ و ناراحتی باشه...اون شب از درد کمر و پا نمی‌تونستم حتی پشت ميز بشينم و يه لقمه غذا بخورم چون حدود ۱۵ بچه رو که يا به عمد و يا سهوا قرص و موادمخدر خورده بودند٬ شستشوی معده داده بودم...حوالی صبح هم بود که يهو سرماخوردگی شديد شروع شد با ضعف و آبريزش بينی...اون هم به خاطر اينکه يه کودک دو ساله که سرماخورده بود ٬همه‌اش تو صورت من عطسه می‌کرد...
وقتی صبح روز بعدش تو مورنينگ با اون حال خراب و مغزی که کار نمی‌کرد حاضر شدم و به سيخ کشيده شدم و تا ۲ بعداز ظهر سرپا تو راند استاد محترمه شرکت کردم و به سوالات ايشون جواب می‌دادم و کارهای مريضها رو انجام می دادم و جلوی مريض و همراهانش شستشو می‌شدم٬ اون‌وقت هم به خودم و رشته‌ام فحش دادم و هم به کسانی که آرزوی اين رشته رو دارند می‌خنديدم و هم به اين فکر کردم که بعضی‌ها چطور ساده‌انگارانه فکر می‌کنند که پزشک شدن چقدر آسان است...پزشکی فقط کتاب خواندن نيست...لااقل ۷ سال زحمت کشيدن و تلاش کردن طاقت‌فرسا می‌خواهد...
ديشب هم کشيک بودم...هم می‌بايست کار می‌کردم و هم برای امتحان امروز صبح آماده می‌شدم و هم مورنينگ امروز رو می‌خوندم...با تمام استرسهايی که هم مورنينگ و هم امتحان دارد؛ می‌بايست کنار می‌اومدم و درعين حال با روی خوش و با حوصله به کار مريضها می‌رسيدم...
اين ۷ سال باعث شده که به سختی‌ها عادت کنم...بتونم تو استرسها ذهنم رو فعال نگه دارم و سخت‌ترين تصميمها رو بگيرم و بهترين کارکرد رو داشته باشم اما خيلی چيزها رو از دست داده‌ام...چيزهای مهم...حس لذت بردن از محيط پيرامون٬تفريح کافی٬انجام دادن کارهای موردعلاقه٬حساسيت نسبت به وقايع اتفاق افتاده و احساسات...از بس گريه و غم و ناراحتی و سروصدا و فرياد ديده و شنيده‌ام که ديگه به همه اينها بی‌تفاوت شده‌ام...
همه اين سختيها را درنظر بگيريد٬ اون وقت فکر کنيد وقتی تو اون اورژانس از خستگی داری می‌ميری و با اين‌حال مريض رو معاينه می‌کنی يکی از همراهان مريض اتيکتی که به لباست زدی و اسمت روش نوشته شده رو ببينه((دکتر رجايی انترن اطفال))٬بعدش بلند داد بزنه و بگه که اينجا پزشک نداره و مريضش رو وسط معاينه ببره؛و يا اينکه داری به کار يه مريض ديگه می‌رسی و همراه مريض ديگه سرت داد می‌زنه و هرچی فحش که تو دنيا بلدی رو بارت کنه که چرا به مريض اون توجه نمی‌کنی٬آدم چه حالی پيدا می‌کنه؟...
متاسفانه تو اين مملکت هر چی می‌گذره ارزش پزشک و کارش کمتر می‌شه...من نمی‌گم که رفتار تمام پزشکان اين مملکت درسته٬نه...خودم هم می‌دونم که بعضی از پزشکان متاسفانه چه رفتار بدی دارند اما همين پزشکان هم عمرشان رو پای اين شغل گذاشته‌اند٬شب‌بيداری‌ها کشيده‌اند و جانها نجات داده‌اند...آن‌وقت ورد زبان همه اين است که چرا پول ويزيت پزشکان گران است؟...به نظر من نه‌تنها گران نيست که بسيار ناچيز است..بايد صدها برابر شود تا جبران زحماتشان شود...حاضرند خدا تومان برای مانيکور و رنگ مويشان بدهند اما زورشون می‌آد پول پزشک بدهند...مقايسه کنيد٬جدا خنده‌دار است...تو اين مملکت ارزش کار خدماتی به هيچ‌وجه شناخته شده و تعريف شده نيست...
مدتها پيش دوست بسيار قديمی‌ و عزيزم آرمين ٬ در مطلبی به مقايسه سختی کار پزشکان و کار خويش پرداخته بود...تمام شغلها برايم محترمند اما آرمين جان هيچ‌وقت تو اين شرايط بوده‌ای که در حالی‌که از شدت خواب نمی‌تونی سرپا وايستی بايد به مريض مثلا ديگوکسين بزنی و دست و دلت بلرزه که سريع و يا زياد نزنی چون ممکنه قلب مريض ايست کنه؟...می دونی استرس اينکه با جان مريض بازی کنی چقدر داغون‌کننده است؟...
من و خيلی از همکارانم سيگار می‌کشيم...خيلی‌ها داروهايی مثل ريتالين مصرف می‌کنند تا خوابشان نگيرد٬آرامتر شوند و تمرکزشان بيشتر شود...به‌هيچ وجه قصد دفاع کردن از اين اعمال را ندارم و هرگز نمی‌گويم که اين کارها درست است٬اما آيا پيش خودتان نمی‌پرسيد که چرا؟...ماها همه‌مان بهتر از بقيه می‌دانيم که کارمان درست نيست و با اين کارها خودمان را از بين می‌بريم اما واقعا چرا اين کارها را انجام می‌دهيم؟...به خاطر استرس زياد کاری...تابه حال دقت کرده‌ايد که چرا اکثر پزشکان موهای سرشان ريخته است؟...هيچ می‌دانستيد که بيشترين آمار خودکشی در بين دانشجويان پزشکی و پزشکان است؟...جدا فکر کرده‌ايد که چرا؟
بگذريم...کافی است...خسته‌ام و داغون...گاهی وقتها حرصم می‌گيره که چرا چنين رشته سختی رو انتخاب کرده‌ام اما لحظاتی بعد وقتی خنده شادی و رضايت مريض و همراهانش را می‌بينم خستگی و ناراحتی‌ام برطرف می‌شود و به خود و شغلم می‌بالم...رضايتی که با ميلياردها دلار عوضش نخواهم کرد...
دوستان بر من خورده می‌گيرند که چرا به سوالاتی که تو کامنتها مطرح می‌شود پاسخ نمی‌دهم...اول اينکه به سوالات واضح معمولا پاسخ می‌گويم...دوم اينکه اينقدر مطلب آماده دارم که با اينکه تقريبا هر روز آپديت می‌کنم باز هم هميشه لااقل ۱۰۰ مطلب آماده دارم در نتيجه نمی‌توانم در وبلاگ به سوالات پاسخ گويم...سوم هم اينکه بعضی سوالات را واقعا نبايد جواب داد چون برداشتهايشان اشتباه است...
خيلی از دوستان هم از من می‌پرسند که با تبادل لينک موافقم يا نه...لينک دادن که معامله‌ای نيست...هر کسی که از هر وبلاگی خوشش بيايد لينک می‌دهد...دوست داشتيد به ما لينک دهيد٬دوست نداشتيد هم لينک ندهيد...اين کار کاملا سليقه‌ای است...در لينک دادن به من کاملا مختار و صاحب‌اجازه هستيد...من هم اگر دوست داشتم به هر وبلاگی که دلم خواست لينک می‌دهم٬هرچند که ۶ ماه است به هيچ وبلاگی لينک نداده‌ام چون تنبلی کرده‌ام......به زودی جبران خواهم کرد...
مطالب نم‌نم به هيچ وجه به روز نيستند و گويای حال و هوای لااقل ۶ ماه گذشته من هستند...اين هم جهت تنوير افکار عمومی...از اين به بعد کمی حال و هوای اين وبلاگ تغيير خواهد کرد...
ببخشيد که زياد حرف زدم٬من بيفتم رو دنده حرف زدن متاسفانه وراج می‌شوم...شرمنده...


قايقی خواهم ساخت...خواهم انداخت به آب...قايق از تور تهی...و دل از آرزوی مرواريد...
همچنان خواهم راند...همچنان خواهم خواند...دور بايد شد از اين خاک غريب...دور بايد شد...