آهنگ خيابان‌خوابها از عليرضا عصار...اعتقاد دارم که خواندن اين آهنگ شجاعت زيادی می‌خواست...به مناسبت اين ايام اين ترانه را می‌آورم...هنوز وقتی به ياد کنسرتش و اون قسمتی از اين آهنگ که مردم با او فرياد می‌زدند ای دريغ می‌افتم؛ موهای تنم سيخ می شود:

باز بوی باورم خاکستری است... صفحه‌های دفترم خاکستری است
پيش ازينها حال ديگر داشتم... هر چه می‌گفتند باور داشتم
پيرها زهر حلاحل خوردند... عشق‌ورزان مهر باطل خوردند
باز هم بحث عقيل و مرتضی‌ست... آهن تفتيده مولا کجاست
نه فقط حرفی از آهن مانده است... شمع بيت‌المال روشن مانده است
دستها را باز در شبهای سرد... ها کنيد ای کودکان دوره‌گرد
مژده‌گانی ای خيابان‌خوابها... می‌رسد ته‌مانده بشقابها
در صفوف ايستاده بر نماز... ابن‌ملجم‌ها فراوانند باز
سر به لاک خويش برديد ای دريغ... نان به نرخ روز خورديد ای دريغ
گير خواهد کرد روزی روزيت... در گلوی مال مردم‌خوار‌ها
من به در گفتم وليکن بشنوند... نکته ها را مو به مو ديوارها
با خودم گفتم تو عاشق نيستی... آگه از سر شقايق نيستی
غرقه در دريا شدن کار تو نيست... شيعه مولا شدن مال تو نيست
نه فقط حرفی از آهن مانده‌است...‌شمع بيت‌المال روشن مانده‌است
دستها را باز در شبهای سرد... ها کنيد ای کودکان دوره‌گرد
مژده‌گانی ای خيابان‌خوابها... می‌رسد ته‌مانده بشقابها
در صفوف ايستاده بر نماز... ابن‌ملجم‌ها فراوانند باز
سر به لاک خويش برديد ای دريغ... نان به نرخ روز خورديد ای دريغ
گير خواهد کرد روزی روزيت... در گلوی مال مردم‌خوار‌ها
من به در گفتم وليکن بشنوند... نکته‌ها را مو به مو ديوارها

جوانی‌ام را به پای سياست و تمام اضطراب‌ها و هيجانش گذاشته‌ام...خدا را هم شکر می‌کنم که سرم را از دست نداده‌ام...بارها خطر از بيخ گوشم رد شده است...خيلی چيزها را فهميدم و با حقايق تلخ زيادی آشنا شدم...مدتی است که اين فعاليت‌ها را کنار گذاشته‌ام...انتخابات ديگری در پيش است...و من باز هم رای خواهم داد٬اما نکته‌ای را هرگز فراموش نکنيد: نه اين و نه آن٬فقط ايران!

پ.ن: می‌خواهم بارها و بارها همراه با اين آهنگ فرياد بزنم: ای دريغ...ای دريغ...ای دريغ...