امروز می‌خواهم برای آخرين بار٬در اينجا از سياست بنويسم...مطلبی که امروز می‌نويسم٬يک مطلب تکراری است که خرداد امسال در نم‌نم آوردمش...آن‌موقع هم گفتم که من زمانی يک وبلاگ سياسی داشتم به نام زمستانی‌ها...وبلاگی که از نم‌نم هم پرطرفدار‌تر بود و همچنين کسی نمی‌دانست که نويسنده‌اش من هستم...اين مطلب٬اولين پست وبلاگ زمستانی‌ها بود و آنرا به مناسبت انتخابات مجلس شورای اسلامی ۱۳۸۲ نوشته بودم...
۱-


سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
کسی سر برنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد نتواند
که ره تاريک و لغزان است
و گر دست محبت سوی کس يازی
به اکراه آورد دست از بغل بيرون
که سرما سخت سوزان است

به هر چيز که نگاه می‌کنيم جز منظری ياس آور٬چيزی نمی‌بينيم...هيچ اميدی نيست...آيا واقعا هيچ اميدی نيست؟هيچ نگاه اميدوار و دوستانه‌ای را نمی‌بينی...کسی ميلی به لبخند ندارد...کسی طاقت نگاه پرسشگر تو را ندارد...هر کسی سر در کار خود دارد...حتی نفس تو نيز با تو غريبه است...

نفس کز گرمگاه سينه می‌آيد برون ابری شود تاريک
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس کاين است پس ديگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديک

آنقدر از همه٬از دوست٬از دشمن٬از کسانی که شفقانه ياری‌شان کرده‌ايم نا‌مهربانی ديده‌ايم که ديگر گرمای نفس نيز گرممان نمی کند.
آيا دستی از بغل بيرون می‌آيد؟آيا بايد باز چشم انتظار منجی بمانيم؟

مسيحای جوانمرد من!
ای ترسای پير پيرهن چرکين!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آری...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی؛در بگشای!

ديگر قهرمانی نيست...در اين زمستان سخت...در اين سالهای تنهايی تازه به اين باور رسيده‌ايم که قهرمانی نمی‌آيد...خودمانيم و خودمان...دوستانی که با هم سرما کشيده‌ايم و سرما‌زده شده‌ايم و لرزيده‌ايم و بغض‌هامان يخ زدند و ...
همديگر را پيدا کرده‌ايم:

منم من؛ميهمان هر شبت؛لولی‌وش مغموم
.
.
.
بيا بگشای در؛بگشای؛دلتنگم.

تنها نشستيم...مغبون و مغموم...نا‌اميد و دلسرد...اما درهای بسته‌ای را ديدم که گويی ما را به سوی خود می‌خواندند...

حريف ميزبان!ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد
.
.
.
حريف رو چراغ باده را بفروز؛شب با روز يکسان است.

آری شب با روز يکسان است٬البته سرد‌تر٬سهمگين‌تر و گاه کشنده‌تر...اما حتما صبحی را در پی دارد٬هر چقدر هم طولانی باشد٬حتی اگر آنقدر هم تاريک باشد که باورت باشد که ديگر روزی طلوع نمی کند:باز هم صبحی فرا می رسد...اين قانون طبيعت است.
و ما در انتظار آن صبح گرد هم می‌آييم تا از نفسهای يکديگر گرم شويم...چون باور داريم که زندگی آتش‌گهی ديرنده پابرجاست.

گر بيفروزيش رقص شعله‌اش در هر کران پيداست
ورنه خاموش است و
خاموشی گناه ماست

آری هوا بس ناجوانمردانه سرد است...بياييد خودمان اين هوای سرد را گرما بخشيم...

۲-و باز هم يک مطلب تکراری ديگر...اين پست را به مناسبت انتخابات رياست جمهوری ۱۳۸۴ در راستای دلايلی برای رای دادن نوشته‌ام...بد نيست که بخوانيدش...

پ.ن : وقتی به ياد زمستان ۸۲ می‌افتم٬بی‌اختيار اشک در چشمانم جمع می‌شود و دلم به حال خودم می‌سوزد...همه چيز را از دست داده بودم و از همه چيز گذشته بودم...ولی افسوس...