بابت تاخير چند روزه شرمنده واقعا...نمی دونم چرا ..دستم به نوشتن نمی رفت

فقط يه هفته به پايان بخش جراحی مونده....حيف....۴شنبه هم امتحان بخشه...من تا حالا امتحان اينجوری ندادم يکی منو راهنمايی کنه...

اين هفته رفتم کنسرت عليرضا عصار...خوب بود....خوبيه ديگه اش هم اين بود که با دوستام بودم...من جمله دوست خوفم پاندا...شرح ماوقع از زبون بهرام...جای شما خالی به من که خيلی خوش گذشت

می گفت:خيال نکن نباشی...بدون تو می ميرم...گفته بودم عاشقم..خب ؛حرفمو پس می گيرم

يه خبر ؛که ديگه قديمی شده و اون هم اينکه خانم شيرين عبادی برنده جايزه صلح نوبل شدند...اينقدر ديگران در اين مورد نوشتند که ديگه حرفی نمونده که من بگم....ولی بعضی از سر و صداها از جانب طرفين به نظرم اشتباهه..بايد عينک بدبينی رو برداشت...همش خودمونو تو چارديواری اين مملکت حبس کرده ايم..دنيای اطراف ما بزرگ تر از اين حرفهاست...بايد به وقايع از بالا نگاه کرد و منصفانه....

و اما ادامه داستان مجتبی...اين داستانمو هر چند کوتاه و ساده است ولی خيلی دوستش دارم....شرمنده بابت اين همه تاخير

قسمت دوم و اخر مجتبی:

-زن؛اين پسره ديشب ساعت چند اومد؟

-چه می دونم والله...موقع نماز صبح که بيدار شدم تو تختش بود...

-من نمی دونم اين بچه به کی رفته...تو خونوادمون اينجوريشو ديگه نداشتيم

-ولش کن مرد...جوونه...خودش درست می شه!!!

-ديگه آبرو واسمون نذاشته زن...چه جوری کاری بهش نداشته باشم...مگه می شه؟

-خب چه کاری می خوای بکنی؟...می خوای بذاره از اين خونه بره؟...آره اينو می خوای؟

-ااااه...باز هم که شروع کردی....تا من اومدم حرف بزنم آبغوره گرفتی..

-پس چی؟

-نترس...يه کاری می کنم که هم آدم بشه و هم از اين خونه نره...نه سيخ بسوزه نه کباب(نه گوجه اش!!!)

-مثلا چی کار؟

-اون قيچی رو بده به من!!!..کجا گذاشتيش؟

-..می خوای موهاشو کوتاه کنی؟..می دونی داری چی کار می کنی؟...به اين فکر کردی که بعدش اين پسره چی کار ممکنه بکنه؟

-نترس زن...نمی ره خودشو بکشه...هيچی نمی شه!

***************************************************

-................مامان!!!!(سراسر خانه به لرزه در می آيد!!!)...

-چيه؟!!!...چی شده؟..چرا دادوهوار می کنی؟

-(صدايی عصبانی با مخلوطی از گريه)مامان کی موهامو کوتاه کرده؟!!!

-فکر کنم بابات!!!...اوه فکر کردم چی شده...تازه خيلی هم خوشگل شدی..بيا ببوسمت!!!

-ولم کن...ولم کنين...(در به شدت بسته می شود)

**************************************************

فردا صبح زود ترمينال جنوب

-کی راه می افته؟

-ديگه الآن بايد راه بيفته

-کی می رسيم؟

-فردا شب فکر کنم

-يعنی يه راست می ريم مرز؟

-نه بابا ديوونه؛از اونجا بايد خودمون بريم...اتوبوس فقط تا زاهدان می ره...

-آها....خب چه کاری می شه اونجا کرد واقعا؟

-هر جور جنسی که بخوای رو می تونی از مرز وارد کنی اما...

-اما چی؟

-اما خب قاچاق مواد مخدر پولش بيشتره..البته اگه اهل ترس و اينجور صحبتها نباشی...

-نه بابا..ما که آب از سرمون گذشته...پايتم فطير...بزن بريم...راستی ماشين هم راه افتاد!!!!....

فقط يه چيز:همسايه خدا می شم....مجاور شکفتنت....خورشيدو باور می کنم...نزديکه رفتار تنت......اينقدر اين اهنگ جديد ابی رو دوست دارم که نگو

چيز دوم:استقلال برد هورررررررررررررررررا(يادتونه ۴ ماه پيش در مورد بازی قبليشون چی نوشته بودم!!!!)

چيز سوم:ماه رمضون نزديکه...صدای پاش داره می ياد...خيلی دوستش دارم..خيلی هم بهش احتياج دارم

چيز چهارم:خيلی دلم هوای بابا بزرگم رو کرده...خدا بيامرزدش...به معنای واقعی کلمه مرد بود

چيز پنجم:شکر خدا کارهای عقب موندم رو تو وبلاگ انجام دادم..از اين به بعد مطالب جديدم رو رو می کنم

چيز ششم:لينکهای دوستان جديد رو هم به زودی می ذارم اينجا

همتون رو دوست دارم