جهت تغيير حال و هوای اين وبلاگ٬تصميم گرفتم خارج از نوبت! يکی از داستانهام رو بنويسم...داستانی که به عبارتی طولانی‌ترين داستان من محسوب می‌شه و در مرداد ماه امسال وقتی که بخش روان‌پزشکی بودم نوشتم...داستان قشنگيه و برگرفته از فضای اون بخش هست...اسم داستان هم برخورد نزديک هست...از فردا شروع خواهم کرد...

پ.ن:اين داستان طولانی را تقديم می‌کنم به استاد عزيز و گرانمايه‌ام آقای دکتر ظهيرالدين٬که خيلی چيزها ازش تو بخش روان ياد گرفتم...