- نظرم چيه؟...خب٬معلومه٬افتضاحه...تو اسم اينها رو گذاشتی گزارش؟
- خب ايرادش چيه؟
- بگو چی نيست...لابد انتظار داری که چاپش هم بکنم؟...اين گزارشها رنگ واقعيت نداره فقط هيجان داره٬به درد نشريه‌های زرد می‌خوره!
- پس چی کار بايد بکنم؟
- بايد بری داخل مردم...بايد از جيک و پيکشون باخبر بشی٬حرف رو از دلشون بکشی بيرون..البته با يه سوژه قوی و تازه و جذاب...تا وقتی هم که اين کار رو نکردی نمی‌خوام حتی ريختت رو ببينم!
- ولی آخه...
- همين که گفتم...به سلامت...
-----------------------------------------------------------------------------------------
مردی سی‌و‌پنج ساله از دفتر روزنامه خارج شد...کاملا دمغ و به هم ريخته به نظر می‌رسيد...عينک و ريش پرفسوری‌اش به او قيافه‌ای موجه بخشيده بود و موهای نامرتبش نشان از آشفتگی درون و يا بی‌حوصلگی صاحبش می‌داد...اين مرد سی‌وپنج‌ساله آشفته همان خبرنگار يا گزارشگر روزنامه و يا بهتر بگويم قهرمان داستان ما بود و يا باز هم اگر بخواهم بهتر بگويم قهرمان داستان ما هست...
البته به کار بردن لفظ قهرمان لااقل برای اين شخص و اين داستان کمی دور از واقعيت است چرا که نه اين داستان٬يک داستان مهيج و اکشن و يا پرحادثه است٬نه قصه ديو و پری است و نه مبارزه خير و شر که کسی بخواهد نقش يک قهرمان را بازی کند...نه اين شخص در زندگی‌اش کار بزرگی انجام داده است و در آينده نيز انجام نخواهد داد٬نه چيزی را کشف خواهد کرد٬نه اختراعی خواهد کرد٬نه اتفاق بزرگی برایش پيش خواهد آمد٬نه افتخار بزرگی کسب خواهد کرد٬نه نامش به‌جا خاوهد ماند و نه کسی از او يادی خواهد کرد...هيچ‌کس٬هيچ‌وقت از اسمش باخبر نخواهد شد همانطور که در اين داستان اثری از اسمش نخواهد بود...يک انسان عادی و معمولی است مانند اکثريت آدميان روی زمين که روزی به دنيا می‌آيند٬روزگاری را زندگی می‌کنند و در آخر روزی نيز از اين دنيا می‌روند...در اين داستان از او فقط با لفظ خبرنگار نام خواهيم برد...
---------------------------------------------------------------------------------------
خبرنگار٬قدم‌زنان در حال برگشت به خانه بود...با خود می‌گفت:
-خب٬راست می‌گه...احمق که نيست٬ ۲۰ ساله که تو اين کاره٬با يک نگاه به نوشته می‌فهمه که به‌دردبخور هست يا نيست...وقتی می‌شينم و از خودم گزارش در می‌آرم کاملا مشخصه که اون می‌فهمه...خب٬چی‌کار کنم وقتی سوژه ندارم...هيچ اتفاق جالبی تو اين جامعه نمی‌افته٬اين هم از شانس ماست...اصلا از اول هم بدشانس بودم٬اگه شانس داشتم که روز کنکور دستم نمی‌شکست...اگه شانس داشتم که...
صدای ترمز شديد يک ماشين اون رو به خودش آورد...يه نگاه به دوروبرش کرد...وسط کوچه‌شون بود و اون ماشين هم مال همسايه‌ش بود و اون با راه‌رفتن تو وسط کوچه مانع از عبور اون ماشين شده بود...می‌خواست جلو بره و ازش عذرخواهی کنه ولی يادش اومد که پريروز همين همسايه‌ش آشغالها رو ظهر٬گذاشته بود سر کوچه و گربه‌ها ريخته بودند سرش و نايلون زباله رو پاره کرده و آشغالها رو وسط کوچه ولو کرده بودند و بوی گندش کوچه رو گرفته بود...همين يادآوری عصبانی‌اش کرد و همونجا ايستاد و با صدای بلند گفت:
-اين چه وضع رانندگيه؟...مگه سر آوردی؟...
- يعنی چی؟..وسط خيابون داری واسه خودت قدم می‌زنی...مگه پياده‌رو رو ازت گرفتن؟
- اولا که خيابون نيست و کوچه است...دوما اينکه دلم می‌خواد اينجا قدم بزنم...کوچه‌مه و هر کار دلم بخواد توش می‌کنم...به تو چه اصلا؟
- مرديکه٬عوض تشکر کردنته؟...خوب بود می‌زدم لهت می‌کردم؟...مگه شهر هرته که هر کار که دلت می‌خواد انجام می‌دی؟
- شهر هرته که جنابعالی تو ظهر تابستون آشغالها رو می‌ذاری سر کوچه تا گربه‌ها بوی گندش رو دربيارن...
- چرا مزخرف می‌گی؟...اين دو تا چه ربطی به هم داره؟...مرد گنده چرا حرفهای بچه‌گونه می‌زنی؟...ديوونه شدی؟...
- ديوونه؟...به من می‌گی ديوونه؟...ديوونه...
صدايش آرامتر شد...دوباره داشت با خودش حرف می‌زد...ديوانه؟...روانی؟...آره٬خودش است...ديوانگان...بيماران روانی...پريد طرف همسايه‌اش و صورتش رو بوسيد و گفت:
- آقا يه دنيا ازت متشکرم...من ازت معذرت می‌خوام...من ديوونه شده بودم...آره يه ديوونه٬يه ديوونه که بايد اون رو به زنجير بست...
اينها رو به همسايه‌ش گفت و دوان به سمت خانه‌اش رفت...همسايه‌ش که متحير اونو می‌نگريست٬گفت:
- يارو پاک زده به سرش...انگار راستی راستی قاطی کرده...

ادامه دارد...