خبرنگار٬هيجان‌زده روی کاناپه خانه نشسته بود و فکر می‌کرد٬زير‌لب نيز چيزهايی رو زمزمه می‌کرد...اينقدر هيجان‌زده بود که عضلات دستش بی‌اختيار می پريدند...هر کسی او را در اين حالت می‌ديد شايد به صحت عقلش شک می‌کرد...
بيماران روانی سوژه خوبی برای تهيه گزارش بود٬در طول اين مدت که از کارش می‌گذشت هيچ‌وقت چنين سوژه خوبی به فکرش نرسيده بود...خبرنگار تصميمش رو گرفته بود...قصد داشت به عنوان يک بيمار روانی وارد بيمارستان شود٬از نزديک با بيماران روانی ارتباط برقرار کند و از اين طريق يک گزارش جذاب و واقعی و پرسروصدا تهيه کند...می‌توانست اينگونه خود را به همه اثبات کند...
خبرنگار می‌دانست که بايد نقش بيمار روانی را به خوبی بازی کند وگرنه براحتی دستش روخواهد شد...به کنار کامپيوتر رفت و ساعتها در اينترنت به جستجو و خواندن سايتهای روانپزشکی مشغول شد...
شب شده بود...خبرنگار به‌قدری محو مطالب شده بود که اصلا متوجه همسرش نشد که برايش چای آورده بود...همسرش هم که او را اينقدر مشغول می‌ديد٬بدون اينکه حرفی بزند به آشپزخانه برگشت...
--------------------------------------------------------------------------------------
صدای فرياد ضجه‌مانند خبرنگار تمام خانه را لرزاند...همسرش سراسيمه و نگران وارد اتاق شد...ديد که شوهرش روی صندلی نشسته و سرش را ميان دستانش گرفته و گريه می‌کند...
- چی شده نصفی شبی؟چرا عين بچه‌ها گريه می‌کنی؟
-فکرم٬فکرم رو دزديدند...اونها بالاخره کارشون رو کردند...
- چی؟!!!...چی می‌گی تو؟!!!
- فکرم رو دزديدند...فکرم رو دزديدند...
- کی دزديده؟...يعنی چی فکرت رو دزديدند؟...من اصلا نمی‌فهمم چی می‌گی...
- فکرم رو دزديدند...فکرم رو دزديدند...من ديگه نمی‌تونم فکر کنم...
خبرنگار در ميان بهت و حيرت همسرش که هاج‌ و واج اون رو نگاه می‌کرد٬شروع به گريه کرد و ناگهان بلند شد و صندلی را بلند کرد و در حالی‌که با صدای بلند می‌گفت:می‌کشمتون٬صندلی را به اطراف کوبيد...
همسرش که واقعا ترسيده بود در اتاق رو بست و از بيرون قفل کرد و در حالی‌که صدای با مشت کوبيدن در اتاق توسط همسرش به گوش می‌رسيد به برادرش و سپس به پليس و اور‌ژانس زنگ زد...
-------------------------------------------------------------------------------------
وقتی همه به منزلش رسيدند هنوز صدای کوبيدن در و همچنين شکستن اشيای داخل اتاق به گوش می‌رسيد...همسرش مضطربانه شروع به توضيح دادن ماوقع کرد...سپس در اتاق رو باز کردند٬چند مرد سريع به طرف خبرنگار رفتند و دست‌ها و پاهايش رو گرفتند و روی زمين خوابوندند٬درحالی‌که خبرنگار از غضب کف بر دهان آورده بود و مدام تکون می‌خورد و فرياد می‌زد:دزدا٬می‌کشمتون!...وقتی که ديدند نمی‌تونند خبرنگار رو ساکت کنند٬با يک آمپول قوی آرومش کردند و سوار آمبولانس کردند و به بيمارستان بردند...مستقيم به بخش روان...
-------------------------------------------------------------------------------------
- سلام٬من پزشک بيمارستان هستم...می تونيد بگيد مشکلتون چيه؟
- من مشکلی ندارم...اينها منو به زور آوردند...
- خب٬چرا به زور شما رو آوردند؟...اتفاقی افتاده بود؟...شما کاری کرده بوديد؟
- من يک خبرنگار بزرگم...اونها دشمن من هستند...دزدی کردند...
- می‌شه بيشتر توضيح بدين؟
- من به يه سری اسرار دست پيدا کرده بودم...اونها فکر من رو دزديدند...دستم بهشون برسه می‌کشمشون...
- اونها کی هستند؟...می‌شناسيشون؟
ـ آره٬ولی نمی‌تونم بگم...
- چرا نمی‌تونی بگی؟
خبرنگار مکثی کرد...کمی دکتر رو نگاه کرد و گفت:آخه به شما اعتماد ندارم...شما هم با اونها همدستين...
- می‌تونم بپرسم که چرا اين‌فکر رو می‌کنيد؟
- چون که من رو آورده‌اند پيش شما...اونها می‌خوان از شر من خلاص بشن...کاملا مشخصه که شما با اونها همدستيد٬دارين حرفهای منو يادداشت می‌کنيد تا بعدا بر عليه من استفاده کنيد...
- ببينيد آقای خبرنگار٬من يک پزشکم...شما رو آورده‌اند پيش من تا مشکلتون رو حل کنم...
- ولی من که مشکلی ندارم...اونها با من مشکل دارند...
- می‌دونيد که چه‌جوری فکر شما رو دزديدند؟
- از طريق اينترنت...يه سری امواج فرستادند و فکرم رو دزديدند...
- قبلا هم اين کار رو کرده بودند؟
- نه٬اين اولين بار بود...
- اگه از اينجا مرخص بشيد٬چی‌کار می‌خواهيد بکنيد؟
- تک‌تکشون رو می‌کشم...همه‌رو می‌کشم...اول هم زنم رو می‌کشم٬چون با اونها همدسته...چون منو زندونی کرده بود تا اونها رو نکشم...
- حالا در مورد همسرتون بعدا صحبت می‌کنيم٬می‌دونيد امروز چندشنبه است؟
- پنج‌شنبه...
- تاريخ امروز رو می‌دونيد؟
- ۱۳۸۵/۵/۲۶
- می‌دونيد کجا هستيد؟
- بيمارستانه ولی اسمش رو نمی‌دونم...
- خواب و خوراکتون چطوره؟...خوب می‌خوابيد؟...اشتهاتون خوبه؟
- آره٬مشکلی ندارم...
- تا حالا شده احساس غمگينی بکنيد؟...زياد فکر کنيد و يا گريه کنيد؟
- گاهی خب چرا٬پيش اومده ولی زياد نبوده...
- اين حالت اينقدر بوده که اذيتتون کرده باشه؟
- نه نبوده...
- تا حالا شده که مدتی٬زياد احساس شادی کرده باشید٬زياد بخنديد٬کم بخوابيد و يا حتی الکی ولخرج شده باشید؟
- نه نشده٬من کاملا حواسم به حساب و کتابم هست...ولی زنم از جيبم پول کش می‌ره...به اونها کمک مالی می‌کنه...
- شنوايی‌تون چطوره؟...تا حالا شده که يه چيزهايی رو بشنويد که کس ديگه‌ای نمی‌شنوه؟
خبرنگار نگاه دقيقی به پزشک انداخت و گفت:آره شده...
- می‌شه بگين چی می‌شنوين؟فقط صدا هست يا اينکه کسی باهاتون حرف می‌زنه؟
- خب٬يه آدمه که باهام حرف می‌زنه...
- صاحب صدا رو می‌شناسين؟
- نه٬ولی می‌دونم آدم خوبيه...هميشه راهنماييم می‌کنه...اين دفعه هم اون به من گفت که اونها فکر منو دزديدند...
- بهتون دستور هم می‌ده؟
- آره٬ اون به من گفت که زنم و بقيه رو بکشم...
- به نظر شما اين صدا واقعيه؟...چرا بقيه اين صدا رو نمی‌شنوند؟
- نمی‌دونم...شايد چون بقيه رو دوست نداره...
-بيناييتون چی؟شده چيزهايی رو ببينيد که کس ديگه‌ای نمی‌بينه؟
- نه٬مشکلی ندارم...
- تا حالا تو خانواده شما٬کسی بوده که مشکل اعصاب و روان داشته باشه؟
-فقط مادرم بوده که مشکل افسردگی داشته٬ديگه کسی نبوده...
پزشک در اتاق رو باز کرد و گفت:من سوالاتم تمام شده٬شما سوالی نداريد؟
- نه٬حالا می‌تونم برم؟
- شما به نظر من کمی مشکل داريد٬بايد بستری بشيد...
- ولی من مشکلی ندارم٬ديدين گفتم شما با اونها همدستين...من نمی‌ذارم منو بستری کنيد...
خبرنگار٬عصبانی از جايش برخاست و خواست که به پزشک حمله کند...در همين حين نگهبانان بيمارستان به سراغش آمدند و دست‌ها و پاهايش را گرفتند و چون باز هم مقاومت می‌کرد٬به او آمپول تزريق کردند...
وقتی خبرنگار رو به داخل بخش روان می‌بردند٬نگاهش به اطراف افتاد...وقتی درهای آهنی و آن محيط غريب و بيماران روانی را ديد بر خود لرزيد...احساس پشيمانی کرد...پيش خود گفت:من اينجا دووم نمی‌يارم...تصميم گرفت واقعيت را بگويد...
- ولم کنيد...من دروغ گفتم...من يه خبرنگارم٬می‌خواستم از اين بخش يه گزارش تهيه کنم...من داشتم نقش بازی می‌کردم...من روانی نيستم...من روانی نيستم...
صدايش آرام و آرامتر می‌شد...دارو تازه اثر کرده بود...او را به تخت بستند و رفتند...

ادامه دارد...